تبليغاتX
www.papati.blogfa.com
دیونتم پاپتی
تقديم به كسی كه قلبشو شكستم...

 

خواب ديدن

يك بار خواب ديدن تو به تمام عمر می ارزد

پس نگو كه رويای دور از دسترس خوش نيست

گر چه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل درياست تاب و توانش بيش از اينهاست

دوستت دارم ....

و تاوان آن هر چه باشد باشد

دوستت دارم ....

بيشتر از ديروز

باكی ندارم از هيچ كس و هيچ كس كه تو را دارم

ای عزيز....

 

 

روياهای يك مرد

گذشتن از اين همه درخت برايم آسان نيست

تو در حاشيه ی مردابی مرده لانه كرده ای

و مست خواب نيلوفری

دورخانه در بند بند تن من چون پيچكی بالا ميرود و در عمق چشمهای من ميريزد

گذشتن از اين همه درخت آسان نيست

اما من يك روز می آيم و تو مردی را می بينی

با دسته ای نيلوفر در دست

و دو رودخانه روشن در چشم ....

 

 

سوگند

سوگند به كتابهايی كه در قفسه ی كهنه ی كتابخانه ام به من نگاه می كنند

سو گند به آخرين برگی كه از شاخه ی درخت انجير می افتد

سوگند به واژه هايی كه كبوتر وار به سوی تو پر می كشند

به مرغهای آسمان نيم نگاهی هم نمی اندازم

و جواب سلام آهوان منتظر را نمی دهم

به شرطی كه تو در كنارم باشی

 

 

قول

هيچ يك قول ندادند

تمام عمر منتظر ماند

ايمان تنها ناجی اش بود

می دانست كه خواهد شنيد

بالاخره روزی گفت :

دوستت می دارم

می دانست كه ديگر به هيچ قولی نياز نيست

 

 

ماندن يا نماندن

روزهای بودنش همه با او بيگانه بودند

كسی نه شاخه گلی می آورد

نه برايش می خنديدند و نه می گرستند

وقتی رفت

همه آمدند برايش دسته گل آوردند

سياه پوشيدند و برای رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش نفس گشيدن بود

 

 

انتظار

به صدای قلبم گوش كن

ديگر نای صدا كردن ندارد

وقتی به حرفهايت فكر می كنم

مرا به دنيای پنهان تو می برد

امشب می خواهم به ياد قشنگ تو شاد باشم

می دانی كه نگاهت پاك تر از آب روان و دلت چون آينه است

به خدای آسمانها

به قناريهايی كه عاشقانه می خوانند

سپرده ام

موسيقی انتظار سر دهند

 

 

باور

باورش نمی شد كه او سر قرار نيامد و ارتياطش را ناگهانی قطع كرد

می دانست كه كارهايش همه صادقانه و از سر عشق بوده است

بنا بر اين دليلی برای اين اقدام ناگهانی نمی ديد

تصميم گرفت هر هفته در همان روز و در همان ساعت در محل منتظر بماند

وای......!    

چه ايمان و اعتقادی

در چند ماهی كه چنين گذشت هرگز نااميد و خسته نشد

و سرانجام هنگامی كه يار غايب آمد

در چشمان عاشق و منتظرش هيچ تعجبی ديده نمشود

ولی اشك و شور و شوق .... چرا !!!
 **********
 

 

                                                       

می دونم . گاهی برای بودن بايد رفت ! چرا ؟

        دوستت دارم

         به اندازه ی تمام دلتنگی های غمگينی

         که بی تو در اعماق وجودم

         لانه کرده و به اندازه ی

         تمام لحظه های عاشقی که با بودنت در کنار خودم حس کردم

                          دوستت دارم

         چون تو بهترين بهانه برای بودن

         و لمس زندگی بودی

         و کاش در کنارم می ماندی

         تا دوست داشتن را

         در اندازه ای بی نهايت برايت معنا کنم

         اکنون اگر چه در کنارم نيستی

         اما به حجم تمام سکوتی که در قلبم جا گذاشته ای

                             دوستت دارم...

میدونی فاصله ی بین انگشتهات واسه ی چیه؟  واسه ی اینه که یه نفر دیگه با انگشتهاش این جای خالی رو پر کنه و تا ابد بتونه دستو بگیره.

من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

 عطر زرد گل ياس رو نمی خوام
 نمره ی بيست كلاسو نمی خوام
 من فقط واسه چش تو جون می دم
 عاشقای بی حواسو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تويی هوارو نمی خوام
 عشق رو نقطه ی جوشو نمی خوام
 دوره گرد گل فروشو نمی خوام
 اونی كه چشاش به رنگ عسله
مجنون خونه به دوشو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
 نفسم تويی هوارو نمی خوام
 من كسی با قد رعنا نمی خوام
 چشای درشت و گيرا نمی خوام
دوس دارم قايق سواری رو ، ولی
 جز تو از هيچ كسی دريا نمی خوام
من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوارو نمی خوام
 موهای خيلی پريشون نمی خوام
 آدم زيادی مجنون نمی خوام
 می دونی چشم منو گرفتی و
 جز تو هيچی از خدامون نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 چشم شرقی سياهو نمی خوام
 صورتای مثل ماهو نمی خوام
 آخه وقتی تو تو فكر من باشی
 حق دارم بگم گناهو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 حرفای نقره ای رنگ رو نمی خوام
 او دو تا چشم قشنگو نمی خوام
 حتی اون كه بلده شكار كنه
 صاحب تير و تفنگو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 شعرای ساده و تازه نمی خوام
 اونكه می گه اهل سازه نمی خوام
 من دلم می خواد تو رو داشته باشم
 واسه ی اينم اجازه نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 سفر دور جهانو نمی خوام
 رنگای رنگين كمانو نمی خوام
 لحظه و ساعت عمر من تويی
 تو كه نيستی من زمانو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
فالای جور واجور رو نمی خوام
 نامه های راه دور و نمی خوام
 واسه چی برم ستاره بچينم
 ماه من تويی كه نور و نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 آذر و خرداد و تير نمی خوام
آدمای سر به زير نمی خوام
 من خودم تو چشم تو زندونيم
 حق دارم بگم ، اسيرو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 حرف خيلی عاشقونه نمی خوام
 دل رسوا و ديوونه نمی خوام
يا تو ، يا هيچكس ديگه به خدا
 خدا هم خودش می دونه ،‌نمی خوام
 خرداد و اردی بهشت و نمی خوام
 بی تو من اين سرنوشتو نمی خوام
 يكی پرسيد اگه آخرش نشه
 حتی اين خيال زشتو نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 بی تو چيزی از اين عالم نمی خوام
 تو فرشته ای من آدم نمی خوام
 می دونی خيلی زيادی واسه من
 هميشه عادتمه ،‌كم نمی خوام
 من تو رو می خوام اونا رو نمی خوام
 نفسم تويی هوا رو نمی خوام
 من و باش شعر و نوشتم واسه كی
 تويی كه گفتی شما رو نمی خوام

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

                                        

سيلور استاين

 

 

 

سه ساله بودم که پدرم از خانه رفت ،

چیز زیادی برای من ومادرم نگذاشت...

تنها یک گیتار کهنه و یک شیشه  خالی مشروب

از اینکه رفت و دیگر پیدایش نشد سرزنش  اش نمی کنم ،

اما بد ترین کارش این بود که

قبل از رفتن اسم من را گذاشت سو !

خب لابد می دانست که اینکار واقعا مسخره است ،

و چه حرفهای خنده داری ، که از این بابت ، پشت سر آدم می زنند .

انگار که باید در سراسر عمرم با این موضوع در کشمکش باشم .

بعضی دختر ها زیر جلکی به من می خندیدند وعرق شرم بر پیشانیم می نشست ،

بعضی پسر ها هم مسخره ام می کردند و کله شان را داغان می کردم ...

ببین ! برای پسری که نامش سو باشد زندگی کردن چندان کار ساده ای نیست .

البته ، من خیلی سریع قد کشیدم و جان سخت بار آمدم ،

مشتهایم محکم شد و هوشم زیاد .

حالا از شهری به شهر دیگر می روم تا خجالتم را مخفی کنم .

اما با ماه و ستاره ها عهد بسته ام

که همه جا را زیر پا بگذارم

و مردی که این اسم عجیب را رویم گذاشت ، بکشم .

در قلب تابستان ، وقتی با مشقت بسیار به گاتیلنبرگ رسیدم

وگلویم خشک شده بود

فکر کردم در جایی اتراق کنم و چیزی بخورم

در یک رستوران قدیمی در خیابانی گل آلود ،

پشت میزی نشسته بود و با دکمه سر دستش ور می رفت ف

همان سگ کثیفی که اسم سو را بر روی من گذاشته بود .

خب ، این پدر نازنین من است

از روی عکس پاره پوره ای که مادرم داشت  ، متوجه شدم

با آن چشم های شیطنت بار و زخمی که بر گونه داشت  ، شناختمش .

خپله و خمیده قامت و رنگ پریده و مسن بود ،

نگاهش کردم و به وحشت افتادم ،

گفتم : من سو هستم ! چطوری ؟ همین الآن کله ات را میکنم !

محکم کوبیدم وسط چشمانش

افتاد ، اما در کمال تعجب

برخواست و با یک چاقو تکه ای از گوشم را برید .

یک صندلی بر داشتم و حواله چانه اش کردم

با هم گلاویز شدیم و در وسط خیابان

توی گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتادیم .

ببین ! من با مردهای قوی تر از خودم هم دست به یقه شده ام ،

اما یادم نمی آید ، چه وقت ،

مثل الاغ لگد میزد و مثل تمساح گاز می گرفت .

می خندید و بد و بیراه می گفت ،

می خواست دست ببرد طرف هفت تیرش

که من زود تر از او دست به کار شدم .

ایستاده بود و به من نگاه میکرد و لبخند می زد .

گفت : دنیا بالا و پایین دارد

اگر کسی بخواهد از پسش بر بیاید ، باید جون سخت باشد .

چون می دانستم که نمیتونم پیشت بمونم و کمکت کنم ،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

می دونستم که یا باید جون سخت بار بیای یا باید بمیری ،

و همین اسم باعث شد تا تو قوی بشی

گفت : بیخود با من سر شاخ می شی ،

از من متنفری و حق داری من رو بکشی

اگر این کار رو هم بکنی من سرزنشت نمی کنم .

اما باید قبل از مردنم از من تشکر کنی ،

برای اون همه بد جنسی و جسارتی که در چشمهات موج میزنه

چون من همون کسی هستم که اسمت را گذاشتم سو

نفسم بند آمد و هفت تیرم را انداختم

صدا زدم پدر و او هم گفت : پسرم .

و سر انجام تغییر عقیده دادم .

و حالا به او فکر می کنم

هر وقت که کار میکنم و هر وقت که در کاری موفق می شوم .

و اگر پسری داشته باشم ، گمان میکنم اسمش را بگذارم بیل یا جرج !

یا هر اسمی غیر از سو !

برای اینکه هنوز هم از این اسم متنفرم !

* سو (sue)  اسم دختر است

                       ***************


+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

    معرفی نامه

...همه‌ی ما می‌دانیم و بر این موضوع واقفیم كه «دختر وپسر ندارد، مهم این است كه بچّه آدم باشد!» پس ما هم با بی طرفی كامل به مقایسه‌ی انواع و اقسام این موجود مهم می‌پردازیم:

1. پیش از دبستان:
دختر و پسر: در این مقطع دختر و پسر فرقی ندارند و بچّه باید سالم باشد. درچنین مقطعی، نوزاد و پس از آن كودك، با اساسی‌ترین و حیاتی‌ترین پرسش‌های زندگی‌اش آشنا می‌شود؛ پرسش‌هایی مانند «بگو مامان» ، «آهان! گفتی بابا درسته عزیزم؟!»،‌ «تو واسه چی اوّل گفتی بابا گل من؟!!‌“ و كم كم پرسش‌هایی مثل «بگو ببینم، مامانو چند تا دوست داری؟»، «بابا رو چی؟ عمّه رو؟! خاله، عمو... دایی... و... ؟!»، «بزرگ شدی می‌خوای چی كاره بشی؟» (حالا بگذریم كه این بچّه تمام سعی‌اش را بكار بگیرد، حداكثر شش سال و نیم تمام دارد‌‌‌‌‌ و چه می‌داند اصلا ً بزرگ شدی یعنی تقریبا چقدر شدی؟!)
علایق: ... (عذر می‌خواهم مزاحم می‌شوم ولی اگر شما یادتان هست در شش‌ماهگی به چه چیزی علاقه داشتید ما را هم خبر كنید!)
مشاغل مورد علاقه: ؟!

2.‌ دبستان:
دختر و پسر: در این حالت هم دختر و پسر فرقی ندارد و مهم این است كه بچّه... ببخشید كودك با مدرسه ارتباط برقرار كند. در این مقطع كودك با پرسش‌هایی نظیر «مدرسه رو دوست داری؟ چند تا؟»، «خانم معلّم رو چی؟» ، «چند تا بیست گرفتی؟»، «چرا بیست گرفتی؟»‏‏، «چرا چند تا بیست گرفتی؟!!» و... مواجه است.
علایق: مامان و بابا، خانم معلّم، مدرسه، درس، ریاضی( ؟! ).
مشاغل مورد علاقه: خلبانی، پزشكی (یك همچین چیزهایی).

3. دبیرستان:
دختر: در چنین مقطعی، دخترها تبدیل می‌شوند به یك جور «من دیگه بزرگ شده‌ام مكرّر. تركیبی از عكس، پوستر، كامپیوتر، دكّه‌ی روزنامه‌فروشی، و «یه كمی هم درس بخون». پرسش‌های مهمی كه با آن مواجه می‌شوند عبارتست از: «تو چرا اُفت تحصیلی پیدا كردی؟!»، «تو چرا تازگی‌ها این قدر جلوی آیینه‌ای؟!»، «گوشی تلفن كو؟!!»
علایق: آشنایی با انواع و اقسام دوستان، دلتنگی برای انواع و اقسام دوستان(!)، انواع چت روم، CD، گوشی تلفن، موسیقی و...
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، نوازندگی و حالا شاید پزشكی!

پسر: تركیبی از «تو دیگه مرد شدی»، «پسرم بزرگ شده»، «آخه پسر تو كی می‌خوای بزرگ بشی؟»، «پسرم، می‌خوای در آینده‌ی نزدیك بزرگ بشی یا آینده‌ی دور؟!» افه، رو كم كنی، فوتبال، فوتبال، فوتبال، تریپ رفیق‌بازی و معرفت و اینا.
علایق: رفیق، فوتبال، منچستر، یوونتوس، بایرن (البته از سایر تیم‌های از قلم افتاده معذرت!)، ایضا ً موارد بالا.
مشاغل مورد علاقه: بازیگری، خوانندگی، شغل نان و آبدار... همان شغل نان و آبدار.

4. پیش‌دانشگاهی:
دختر و پسر فرقی ندارند، اغلب در این مقطع هر دو گروه شكل اضطراب می‌شوند. یك چیزی در مایه‌های «گنجشكِ نگران ِ آینده و در عین حال عصبی!» همچنین در دو حالت عزیزان حال خود را درك نمی‌كنند: یكی زمانی كه درس‌ها زیاد است، وقت هم كه كم است، پس دوستان حال عصب دارند؛ دیگر زمانی كه درگیرند، چون درس‌ها را مطالعه نموده‌اند ولی می‌ترسند فراموششان شود! تركیبی از كتاب، جزوه، تست، كنكور، زندگی، درس، درس = همه‌ی بقیه‌ی زندگی و مانند اینها.
علایق: یادگیری روش‌های تست زدن در سه سوت دو سوت و نیم و كمتر، دانشگاه و اینا...
مشاغل مورد علاقه:
دختر: پزشكی، مهندسی، «هر چی قبول بشم»، «وای خدا نكنه قبول نشم!»
پسر: مبارزه با سربازی!، مهندسی، پزشكی و...

5. دانشگاه:
دختر و پسر: تركیبی از جزوه، «عطر گل‌های بهاری»، «عشقمون كاشكی همین جوری بمونه!» و... پرسش‌های متداول: «عشق یعنی چه؟!!»، «كلاس تشكیل نمی‌شه؟»، «عشق یا ثروت، مسئله كدام است؟»، « ‌(با نازخوانده شود لطفا) فعلا می‌خوام درسمو ادامه بدم (آره دیگه؟!)»
علایق:
دختر: بوفه‌ی دانشكده، ردیف جلوی كلاس، دو در نمودن كلاس و...
پسر: علایق : ایضا ً بوفه ، ردیف آخر كلاس ، ایضا ً دو دَر نمودن كلاس...

مشاغل مورد علاقه:
دختر: شغل پر درآمد، شغل HIGH CLASS و...
پسر: شغل مناسب و پر درآمد... شغل مناسب... شغل.      


       ******************


آموزش چت!



روز اول
«حتی در چت هم فاميل را دست کم نگيريد»
تازه کارت اينترنت خريده ام و به شدت تمايل دارم با يکی چت کنم. پس از جستجو در ليست ياهو، يکی را با نام «ماهرو جون» online پيدا کرده ام.
-سلام.
-سلام چطوری؟
-خوبم. ببخشيد می‌خواستم با هم يه کم حرف بزنيم. وقت داريد؟
-ای کلک! حالا چرا اسم دخترونه ورداشتی؟
شكلكم اخم كرد: «برای اينکه دخترم»
-آره تو بميری! حالا بی خيال...
شكلكم از عصبانيت سرخ شد: «يعنی چی خانوم جون؟ من جدی گفتم. دنبال يه دوست می‌گشتم. همين»
خنده ای فرستاد.
-ببينم تو تازه کاری. آره؟
با خجالت پرسيدم: «چطور مگه؟»
-همينجوری. ببينم اسم واقعی ات همين id ته؟
-آره. چه طور؟
شكلكش يک سری تکان داد و نوشت: «بابا تو که جواد جوادی. دلم برات سوخت. بذار يه راهنمايی بهت بکنم. اگه می خوای توی نت راحت باشی يه Id الکی انتخاب کن عين من».
شکلکم متعجب شد: «اه. يعنی اسم تو مه رو نيست؟»
-نه بابا. اسمم مهری است.
-مهری که اسم دخترخاله منه!
مدت طولانی سکوت کرد و بعد پرسيد: «اه جدی جدی خودتی مينا؟»
من از آن روز تصميم گرفتم يک حرفه‌ای بشوم. برای اين کار به يک سکوی پرش نياز داشتم و دخترخاله مهری را انتخاب کردم!
نتيجه‌ی اخلاقی: تنها آدمهايی در نت برای دوست يابی به سراغ همجنسانشان می‌روند که يا يک تخته کم داشته باشند يا حرفه‌ای نباشند.
***
روز دوم
«چه اصراری به استفاده از دکمه‌ی ignore داريد؟!»
طبق درسهايی که از دخترخاله مهری گرفته ام نامم را از مينا به «مبينا» تغيير داده‌ام. به شدت مايلم يکی بيايد توی messenger و با اسم جديد من چت کند.
-سلام
-عليک سلام.
-اهل ... هستی؟ (در جای خالی کلمات مناسب بگذاريد!)
صورت شكلكم سرخ می شود. خودم داغ می‌كنم. اين طرف و آن طرف را نگاه می‌کنم. نکند يکی ديده باشد؟
شيطانک روی شانه‌ی چپم ريسه می‌رود.
-ای بدبخت امل. حالا مگه چی گفت؟ از پشت کامپيوتر می‌خوردت؟!
فرشته‌ی روی شانه‌ی راستم حمله می‌برد سمتش و پايش را روی دم شيطانک می‌کوبد و رو به من می غرد: «گول اين مارمولک رو نخور».
-الو؟ اونجايی؟ چرا جواب نمی دی؟
دکمه‌ی ignore را فشار می‌دهم. شيطانک دمش را می‌مالد و دستش را در هوا تکان می‌دهد يعنی خاک بر سرت. تا نيم ساعت بعد شش نفر ديگر را هم ignore می‌كنم. امشب قيد چت را می‌زنم و می‌روم بخوابم.
نتيجه‌ی اخلاقی: آدمهای خجالتی در نت کلاهشان پس معرکه است. مذهبی‌ها هم تشريف ببرند سماق بمکند و دور چت را خط بکشند.
***
روز سوم
«قبل از چت كردن حتما با بعضی از چت واژه ها آشنا شويد».
از بی‌همصحبتی در حال بال بال زدن هستم. امشب ديگر از دکمه‌ی ignore استفاده نمی‌کنم. هرچه باداباد.
-سلام
-سلام
برای آنکه طرف مشتاق صحبت شود، لبخندی می‌فرستم.
-a/s/l لطفا؟
چشمهام گرد می شود.
-يعنی چی؟
شيطانک می‌زند توی سر خودش و سم به زمين می‌کوبد: «ای بدبخت چت نکرده! يعنی age/sex/location».
می‌پرسم: «اينا رو تو جهنم يادت دادن؟»
دمش را روی کولش می‌اندازد و ژست می‌گيرد: «سوال زيادی موقوف».
-بابا جون چند سالته؟
-۲۲سال.
-اهل تهرانی؟
-آره.
-کجای تهران؟
-شمال
-دقيقا کجاش؟
-به چه دردتون می‌خوره بدونين؟
هنوز هم که مدتها از حرفه‌ای شدن من می‌گذرد اين سوال در ذهنم باقی مانده که چرا محل سکونت در چت انقدر مهم است؟!
-دانشجو هستی؟
-آره
-چه رشته‌ای؟
-پزشکی
فکر می‌کنم بالاخره يک آدم حسابی پيدا شد که بشود با او آدمانه گپ زد.
-چه شکلی هستی؟
به حق چيزهای نشنيده!
-می‌خوايد بدونيد که چی؟
-همينجوری.
حالا که حرفه‌ای شده ام می‌گويم: زرشک! آره جون عمه‌ات!
-راستی pic نداری؟
برای اينکه خيط نشوم نمی‌پرسم pic يعنی چه.
فرشته طوق طلايی دور سرش را مرتب می‌کند.
-داره باهات لاس می‌زنه.
شيطانک با سه شاخه‌اش سيخونکی به او می‌زند.
-اين يه چت دوستانه اس. به حرف اين امل گوش نکن. تو بهشت چت کجا بود!
پيغام بعدی می‌رسد.
-voice chat داری؟ از تايپ کردن خوشم نميآد.
من حالا به عنوان يک حرفه‌ای می گويم: آره ارواح سرت!
زمانی که دکمه‌ی ignore را فشار می‌دهم. فرشته زبانش را تا ته برای شيطانک در می‌آورد.
در حالی‌که دراز کشيده‌ام از شيطانک می‌پرسم: «pic يعنی چی؟». آهی می‌کشد و می‌گويد: « تو دانشجوی پزشکی هستی؟ به جدم شک دارم. يعنی picture.» و از عصبانيت دود می شود.
نتيجه‌ی اخلاقی:« حتما در اولين فرصت يک عکس قشنگ توی پروفايلتان بگذاريد.»
***
روز چهارم
«اينجا نقطه‌ی بحرانی است. نقطه‌ای که شما بايد نياز به حرفه ای شدن را احساس کنيد».
-سلام
-عليک سلام.
-مايلی با هم آشنا بشيم؟
-برای چی؟
شيطانک موهايم را می‌کشد: «بابا برای چی نداره! می خواد باهات آشنا شه. همين».
-من خيلی تنهام.
شيطانک می‌گويد: «آه بيا. الهی بميرم.» و دماغش را بالا می‌کشد: «دستمال نداری؟»
می پرسم: «ببينم فرشته کجاست؟»
من من می‌کند: «چه می‌دونم. از بالا احضارش کردن. به من چه! مگه من نگهبان اونم؟»
-ببين راستش من دنبال يه دوست دختر خوب می‌گردم.خوشگل و مهربون...
شيطانک صورتم را بين دستهاش می‌گيرد: «لگد به بخت خودت نزن. می مونی رو دست مامانت می ترشی‌ ها! ناز نکن. باهاش حرف بزن».
فرشته تالاپ از هوا روی زمين می‌افتد. خودش را می تکاند و به سوی شيطانک حمله ور می شود.
من با اكراه دکمه‌ی ignore را فشار می دهم و می‌روم بخوابم.
نتيجه‌ی اخلاقی: «کسانی که قصد ازدواج دارند بايد در حرفه ای شدن عجله کنند. چون شانس دو بار در خانه‌ی آدم را نمی‌زند.»
***
روز پنجم
«وقتی تلفن هست، چرا انگشتهامان را خسته کنيم؟»
-سلام
-سلام.
-مايلی چت کنيم؟
-درباره‌ی چی؟
شيطانک غر می‌زند: « اين يکی رو هم بپرون ها»
-هر چی تو مايل باشی.
-من اهل چت‌های رومانتيک نيستم. اگر هم دنبال دوست دختر می‌گردی اشتباه گرفتی.
-اوه! چه خشن! قبوله خانوم.
شيطانک مشتش را به کله‌اش می‌کوبد: « ای خدا منو ببر همونجا توی جهنم چارميخم کن از دست اين خلاص شم. اينهم آدم بود ما رو فرستادی سراغش. الاغ از اين بيشتر احساس داره.»
با دو انگشت از روی شانه ام سوتش می کنم و مدت کوتاهی راجع به درس و دانشگاه با اولين دوست اينترنتی ام حرف می زنيم.
-راستی مايلی با تلفن حرف بزنيم؟ اين جوری سخته. از تايپ کردن زياد خوشم نمی‌آد.
جوابی نمی‌دهم.
-الو اونجايی؟ اين شماره‌‌ی موبايل منه.
دکمه‌ی ignore را که فشار می دهم شيطانک زير گريه می‌زند و گوشه‌ی دامنم فين می‌كند.
نتيجه‌ی اخلاقی: « راستی عجب آدمهای بی‌فکری بوده اند اين مخترعان چت ها!»
***
روز ششم
«سخت نگير! هيچ كس از پشت كامپيوتر تو را نمی شناسد».
من در خودم تغييراتی داده‌ام. البته تقصير من نيست ها. تقصير اين فرشته است که چند وقتی است پيدايش نيست. وقتی هم می آيد آنقدر با شيطانک کتک کاری کرده که نای حرف زدن ندارد. من به اين نتيجه رسيده‌ام که هيچ دليلی وجود ندارد که به خودم سخت بگيرم فقط لازم نيست خودم باشم.
-سلام
-سلام
-اسمت چيه؟
-مبينا
-چند سالته؟
-17
-چی می‌خونی؟
-نقاشی
-می‌آی با هم آشنا بشيم؟
-آره. تو از خودت بگو...
شيطانک دو دستش را به هم گره می‌کند و به نشانه‌ی پيروزی بالا می‌برد. خوب که نگاه می‌کنم و دستش را جلوی دهان فرشته گرفته و فشار می‌دهد.
نتيجه‌ی اخلاقی:«همه‌ی درس‌های گذشته مساوی است با زرشک! از اينجا به بعد را بچسبيد»
***
روز هفتم
«وقتی حرفه ای ها به هم می‌رسند!»
من کاملا احساس حرفه‌ای بودن می کنم. به همين دليل خودم در چت کردن پيش قدم می‌شوم. با اسم يک پسر به سراغ دختری می‌روم که اسم جالبی دارد.
-سلام. خوبی؟
-خوبم. تو چطوری؟
-بد نيستم.a/s/l
-۱۲۷/ خواجه‌ی حرمسرا/ جهنم.
من کم نمی‌آورم كه! من يک حرفه‌ای هستم. می نويسم: «من هم گوشتکوب/ ۴ سالمه/ توی آشپزخونه زندگی می‌کنم». خنده ای می فرستد.
-بابا اين کاره!
-چه جور هم.
-خب پس بيا آدمانه حرف بزنيم. بی خيال حرفه‌ای بازی.
-قبوله. من علی هستم/30 ساله/ مهندس برق از تهران.
و در دل می‌خندم.
- من هم فرانک هستم. دانشجوی معماری
توی دلم می‌گويم: «آره تو بميری...»
شيطانک با تعجب نگاهم می‌کند و می‌گويد: «اه. تو که هيچی رو باور نمی‌کنی. اينجوری که نمی‌شه؟!».
دستهايش را به هم قلاب می‌كند و با التماس نگاهم می‌كند.
-جون من بيا با اسم دخترونه برو توی چت عين بچه آدم يكی رو پيدا كن باهاش دل بده، قلوه بگير. آخه چرا اينجوری می‌كنی تو؟ من از دست تو چيكار كنم...»
- برگرد پيش بابابزرگت.
و با دو انگشت پرتش می‌كنم. من ديگر نياز به هيچ راهنمايی ندارم چون حالا يك حرفه ای هستم و خود شيطان را هم درس می دهم.
نتيجه‌ی اخلاقی :«اگر می‌خواهيد نسبت به ديگران بی اعتماد نشويد قيد حرفه ای شدن را بزنيد و اين صفحه را الی الابد فراموش كنيد!»


 

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 


 

 ***********************

 خالی بندی
 
 

 *****************

 آقایان وارد نشوند!

 
 

 **************

 چگونه Up to date شویم!(قسمت اول)

 
 

 ****************** 
 
 چگونه Up to date شویم!(قسمت دوم)

 
 

 *******************

 دی جی مریم با صدای اصفهانی!!!

 
 

 *******************

 جالبین بالفطره!
 
 
 
 ***************
 بازخوانی يك نوستالوژی!

 
 
 ******************

 رينگ، فوت، بوق!

 

 *******************

 رينگ، فوت، بوق2!

 
 
 ******************

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

- برخوردهای مبتنی بر شتاخت و احترام:
يا به عبارتی رفتار بچه مثبت وارانه!! در اينگونه برخوردها طرفين كمی تا قسمتی عاقلند، فهم دارند، شعور دارند و الكی قوه خيال خود را به كار نمی برند. از پدر و مادرشان اصول محرم و نامحرم را ياد گرفته اند. راحت! مثل آدم زندگی شان را می كنند. سلام عليكشان را دارند، سر وقت هم پدر و مادرشان برايشان آستين بالا می زنند كه تا دم در نياوده اند سر و سامان بگيرند! و در كل آدمهای خوشحالی هستند.

2- برخوردهای مبتنی بر شرم افراطی:
آدم های دختر و پسر نديده فول فابريك، بعضا دچار اين نوع برخورد می شوند. سرخ و سفيد می شوند و عرق ميريزند. ضربان قلبشان بالا ميرود و احتمالا شاهد بعضی علائم فيزيولوژيكی... (گلاب به رو، دبگر بقيه اش را نمی گويم)
 می شوند.
همين جا لازم است اشاره ای به مساله ماخوذ به حيا بودن بشود. از قديم نديم ها گفته اند كه حيا خوب است ولی خجالتی بودن نه! يهنی چه؟! يعنی اينكه فرد باحيا با اراده خودش كاری را انجام نمی دهد و در حالت خونسردی، آرامش و هوشياری است؛ ولی آدم خجالتی، بدبخت ننه مرده، اگر بخواهد هم توانايی انجام آن كار را ندارد.
فكر نكنيد خيلی خوب... پس خوب است كه بچه مان خجالتی باشدها! نه اصلا! چون گاهی شاهد رفتارهای متناقض از افراد فوق العاده خجالتی بوده ايم. يعنی طرف موقع حرف زدن يك دقيقه نمی تواند به چشمانت نگاه كند ولی با صد نفر تلفنی، دوستی خارج از محدوده دارد!


3- برخورد دستپاچه و هيجان زده:
به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت ديگران، باعث بوجود آمدن برخورد هيجان زده می شود. يعنی چه می شود؟! الان می گويم... يعنی دخترك يا پسرك طرف مقابلش را كه می بيند يوهويی گمان می كند كه ايشان يك دل نه صد دل عاسخ! او شده است كه فلان لبخند را زده يا فلان كلمه را استفاده كرده است. هم اينها زير سر نداشتن شناخت صحيح از جنس مخالف ست.
نتيجه اخلاقی: آقاجان؛ نوجوانان و جوانان بايد مورد محبت قرار بگيرند تا اينطوری تشنه محبت نباشند كه وقتی كسی گفت دوستت دارم سر از پا نشناخته همچين اختيار دل از كف بدهد.

4- برخورد خشك و محدود:
بعضی ها از آن طرف پشت بام افتاده اند. يعنی در مقابل جنس مخالف، آنقدر كج خلقی و اخم و خشانت! به خرج می دهند كه نگو و نپرس. همچين رفتار می كنند كه انگار دشمن خونی خود را ديده اند. اين خودش باعث ايجاد عكس العمل سرد از اطرافيان می شود و فرد خشن و خيلی قشنگ، با خودش فكر می كند كه اين عمل! آنان است نه عكس العمل و باعث جيرينگ شكستن قلب يخ بسته و لطمه ديدن روح گل سرخی اش می شود.

5- برخورد مبتنی بر پرخاشگری
اين افراد محبت صادقانه و عارفانه و بی شائبه و غيره و ذالكانه خود را به شكل پرتاب سنگ و پاشيدن اسيد و داد و فرياد و نيش و كنايه به طرف مقابلشان نشان می دهند. اينها كسانی هستند كه به پختگی اجتماعی در رفتار خود نرسيده اند. كلا يك چيزيشان می شود كه اين رفتار ازشان ساطع می شود؛ وگرنه آدم سالم كه اين جوری نيست!

6- برخورد راحت ار نوع روشنفكری:
اين افراد غالبا وقتی در مقابل جنس مخالف قرار می گيرند، با نگاه ممتد به طرف مقابل، حرفهای بی سر و ته، گاه شوخيهای بی مورد و البته با اين شعار كه او هم يك انسان است، می خواهد بگويند كه هيچ احساس خاصی نسبت به طرف مقابل ندارند. ولی خدا می داند كه داخلشان چه خبر است. اين جماعت سعی می كنند به هر نحو ممكنه با عادی جلوه دادن رفتار خود، به جنس مخالف (كه صد البته يك انسان است!) هر روز بيشتر از ديروز نزديك شده و روابط حسنه ای را با او برقرار سازند و بعد از آن ديگر چه شود! 


                                                                                        

          

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

چند تجربه از كلاسهای مختلط!

معمولا دانشگاه ما اصولا كلاس های مختلط( لابد بنا بر صبغه و عنوان  اسلامی بودن! )  ندارد و طبق سنتی دیرینه كلاس های آقايان  در روزهای زوج و  خانمها در روزهای فرد برگزار می شد تا اينكه در  همين ترم جاری بالاخره مسئولين آموزش اين حقيقت را يافتند( نه مثل ارشميدس  در حمام ! تا جايی كه من می دانم البته!) كه  ادغام كردن دو كلاس كم جمعيت ولی سالم سازی شده ! و غيرمختلط  بهتر و از نظر اقتصادی برای دانشگاه به صرفه تر است!
 چرا كه در صورت ادغام نكردن کلاسها بايد پول استاد را دوبله بدهند ( احتمالا انگيزه اصلی اين ادغام انگيزه های اقتصادی بوده ولی اگر مسئولين دانشگاه ما سايت فرهنگی می خواندند دلايل بهتری هم برای اين كار خود پيدا می كردند)
فلذا اگر در ادامه خواندن مطلب نشانه هايی حاكی از جو گيری حقير از برپايی كلاس مختلط(بعد از 5 سال و خورده ای يدك كشيدن عنوان دانشجو!) پيدا كرديد  خیلی سخت نگیرید  لطفا!
ولی اشتباه نكنيد! من اصلا قصد ندارم در باب رفتار شناسی دانشجويان (به خصوص دانشجويان پسر!) در اين كلاس ها سخن بگويم  يا از اتفاقات «خاص» و «مساله داری» كه در اين كلاسها روی می دهد! چیزهای تکراری تعریف کنم...واقعیت این است که رفتار استاد ها نيز در اين كلاس ها هم موضوع قابل توجهی است! چون طرح سالم سازی  و جداسازی اناث و ذكور در دانشگاه ما حتی ميان اساتيد هم برقرار شده است و معمولا سعی می شود از استادهای خانم برای خانمها و از اساتيد آقا! برای آقايان استفاده شود!  اما چند تجربه من از اساتيد اين كلاسها:
-بعضی استادهای ما  در اين نوع كلاسها ترجيح می دهند وقتی حرف می زنند و دارند مثلا با حرارت  سياست خارجی رضا شاه و چالش های مربوطه و گربه دوانی های انگليس در امور داخلی ايران   را تدريس می كنند به سمت چپ (يعنی جايی كه ضعيفه ها جلوس كرده اند) نگاه كنند! به سئوالات نسوان با حوصله و وسواس و تا حد شيرفهم كردن كامل طرف  جواب می دهند می شود به اختصار نتيجه گرفت كه برای بعضی اساتيد يه جورايی در كلاس های مختلط دخترها از پسرها دانشجوتر هستند!
-در كلاس های مختلط استادها خيلی مهربان تر و سروزبان دار تر و بامزه تر می شوند و دوست دارند مدام بی ربط و با ربط تيكه های  بامزه و لطيفه گويند! (البته بازهم طبعا برای دخترها!)
استادها علاقه خاصی به خواندن اسامی ليست كلاس و شناسايی دقيق سوژه!  پيدا و سر در آوردن از معنای اسم و فاميل و زادگاه و ...پيدا می كنند(البته باز هم در مورد خانمها طبعا! وگرنه فرضا كدام استادی دوست دارد بداند فی المثل «اكبر نورآبادی » مال «نور آباد لرستان » است يا« نور آباد اصفهان»؟!)
-زمان كلاسهای مختلط زودتر سپری می شود حتی برای استادها!
-نمره دادن اساتيد هم در كلاس های مخلط دچار تغييرات كسينوسی می شود! (شرح و تفسيرش با دانشجویان ریاضی محض!)
اتفاقا از يكی از اساتيد كه نمره بيست دادن برايش از جان دادن به جناب عزرائيل سخت تر بود ولی عجيب بود كه گاهی  به خانمها 20 می داد! سئوال شد كه حضرت استاد! شما كه اينقدر در دادن 20 سخت گير و وسواسی هستيد پس چرا به دخترها 20 می دهيد آيا؟!  اين استاد بامزه  و اهل حال ما هم  جواب داده بود: بابا جان! خدا به اينها (منظور ضعيفه ها! است ، برای صاحبان آی كيوهای پايين و مخاطبان خاص! )  20 داده ! من 20 ندهم؟! پس نتيجه می گيريم كه عدالت جنسيتی در جامعه ما بشدت پايمال شده است و بايد به كنوانسيون رفع تبعيض عليه مردان بپيونديم!
 
                                               ****************

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

   بيچاره ليلی!

ليلی:

همه می‌گويند وصله ناجوريد. مثل لباس گشاد زار می‌زنيد به تن هم. چشمانـتان آلبالو ـ گيلاس می‌چيند و هوس را با عشق اشتباه گرفته‌ايد. كوس رسوايی عشق شما آبرو برايمان نگذاشته. آنهايی هم كه كاسه داغ‌تر از آش‌اند جار می‌زنند ليلی دسته گل به آب داده؛ بيچاره ليلی!
يك ريز و پشت هم، تگرگ حرف‌هايشان بر سرم سوز می‌زند. نمی‌فهمند؛ هر چه می‌خواهند می‌گويند، نمی‌دانند ليلی بيدی نيست كه با اين بادها، يا نه بهتر از آن، تندبادها بلرزد. من به عشق مردانه‌ی مجنون ايمان دارم. تاوان اين به ظاهر گناه هم با خودِ خودم.
هرچه باشد من ليلی‌ام. ليلی سراسر شور و احساس، ليلی سوز و گداز، ليلی مجنون. مجنون من هرچه باشد برای من عزيز است و دوستش دارم. به قول مادربزرگ «اين علف هرچقدر هم شور، تلخ، بی‌مزه، به دهان بزی شيرين آمده است» ولی چه كنم كه ديگران يا در اين باغ نبوده‌اند يا اگر بوده‌اند دچار فراموشی شده‌اند.
از من می‌خواهند تمام جوانب را بسنجم. اگر هم عاشقم، عاقلانه عاشق باشم. اما عشق كه منطق سرش نمی‌شود، يك اتفاق است. اين لرزش دلِ بدمصب كه دست خود آدم نيست. اگر بود كه يك قفل بزرگ به درش می‌زدم و كليدش را در چاه می‌انداختم. گمان می‌كنند تحمل عشق به اين راحتی‌ها است؛ نه! بخدا شب و روزم را گرفته، آزارم می‌دهد، اذيت می‌شوم، درد به جانم انداخته. اصلاً اگر اختيار با خودم بود، اول خودم را پيدا می‌كردم بعد مجنون را. اگر اين تپش‌های نابجا نبود، اين همه در هول و هراس نبودم. شايد اگر می‌توانستم دل سركش را رام كنم آن وقت «عاقلانه انتخاب می‌كردم و عاشقانه زندگی.»
اينها را گفتم كه بدانيد می‌‌دانم همه چيز را. به اين عشق واقفم، به سختی‌ها و مرارت‌هايش، به رنج و مصيبت‌هايش و... اما باز هم در تب و تاب مجنونم.
دلم برايت می‌سوزد ليلی جان!

                       ***************                     
 
 عاشق شده‌ بود

عاشق شده ‌بود و می‌ترسيد از رسوايی. غرورش اجازه نمی‌داد عشقش را بروز دهد. اگر جوانك او را نمی‌خواست چه؟! خانواده‌اش چه می‌گفتند؟! تمام فكرش را مشغول كرده‌بود, احساس گناه می‌كرد كه تا اين حد به يك پسر علاقه‌مند است بدون آنكه اين علاقه را به طرز معقولی عنوان كند. احساس نوعی خيانت. تصميم گرفت معشوقی برای خود بسازد. يك معشوق ايده‌آل كه روزی خواهد آمد و تنها به او فكر كند تا از آن احساس گناه و يا ترس از نبودن علاقه متقابل رها شود, كه در واقع می‌خواست جوانك را فراموش كند. گرچه هنوز هم در اعماق وجودش او را می‌خواست, فقط او را. و بالاخره ساخت آن معشوق ايده‌آل را و تمام علاقه‌اش را وقف معشوق ساختگی‌اش كرد. هر روز به او فكر می‌كرد تا جوانك را فراموش كند. هر روز هرروز و ...
و از آن روز تمام خواستگارانش را رد می‌كرد, تا معشوقش, معشوق ايده‌آلش بيايد!
آخرين خواستگار, جوانك بود, اما دخترك او را نپذيرفت!
او منتظر معشوقش بود...

خورشيد تيره شد
و ماه سياه شد،
چون من عاشق او شدم
و او عاشق من نشد

        (دوروتی پاركر، شاعر آمريكايی)

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

                                                مجنون و عشق؟!!!

مجنون:

مجنون كدومه؟ عشق كدومه؟ كی عاشقه؟ من؟ كی گفته؟ عمراً! من عاشق بشم؟ اشتباه به عرض رسوندن عزيز من! من هر چی بشم عاشق نمی‌شم. می‌دونی چيه اصلاً؟ ما دور دلمون يه حصار كشيديم به چه سفتی! به چه محكمی! هيشكی حق نداره پاش رو از حدود دل ما فراتر بذاره و بياد تو. دله ديگه؛ زيرگذر لوطی نيست كه هر كی دوست داشت هر موقع بـياد و ازش رد شه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نكنه...
آقايی كه شما باشی ـ و ايضاً خانومی كه البته جای خواهری ـ واللا ما هم شنيديم كه می‌گن انگار يه روزی يه مجنونی بوده و گويا يكی ديگه هم بوده. يادم نيست الان شيرين بود اسمش يا چيز ديگه؛ يه ماجراهايی انگار با هم داشتن. می گن انگار زياد می‌زدن كاسه كوزه‌ی هم ‌رو می‌شكستن. دستشون رو می‌بريدن، قط می‌زدن و روی خاك با خون اسم هم‌ رو می‌نوشتن و برای هم شاخ و شونه  ‌می‌كشيدن و پای دو سه نفر ديگه مثل ليلی و خسرو و منيژه و فرهاد و بيژن رو هم انگار كشيده بودن وسط و از اين حرفا. ما كه واللا  سر درنياورديم كه اين وسط كی از كی خوشش اومد و كی سينه چاك كی شد. امّا فكر می‌كنم منيژه با فرهاد رفت و مجنون با خسرو… هييييييی وای نه! استغفرا...! اشتباه شد انگار. فكر نمی‌كنم اون موقع‌ها اين چيزها قانونی بوده باشه!... خلاصه ما نفهميديم كی عاشق كی شد. فقط  می‌گن انگار خيلی دردسرا داشت بازيشون و كلّا خيلی زدن به تريپ هم و آخر هم انگار به هيچ جا نرسيدن. يادمه معلّم ادبياتمون كه برای خودش پير پسری بود و عزب، به ما يه چيزی می‌گفت كه نتيجه‌ی اخلاقی‌اش اين می‌‌شه كه دلی رو كه درد نمی‌كنه، الكی اسير چشم و ابرو و خال و رخسار نمی‌كنن. ما هم با خودمون گفتيم كه لااقل همين يه درس رو از اين معلّم بگيريم و دل به هيشكی نبنديم. از اون روز تا حالا هم نه دل به جگر‌گوشه‌ی مردم داديم و نه قلوه‌شون رو گرفتيم. (آخ كه چقدر هوس دل و جيگر كردم! يادم باشه اينا رو كه نوشتم، برم زير بازارچه دو تا سيخ جيگر خودم رو مهمون كنم...)
 تا اين جا رو داشته باش... در می‌زنن برم ببينم كيه، جَلدی برمی‌گردم... وای! چه آشی! چه رنگی! چه بويی! آه... ليلا خانم بود... دختر همسايه‌ی روبرويی. آش آورد. تا آش رو داد دستم، انگار كه داغ داغ هورتی سركشيده باشمش، از خود صورتم داغ شد اومد تا وسط سينه‌ام كه ديدم داره انگاره يه چيزی اون وسط مسطا می‌سوزه... می‌لرزه و ‌می‌سوزه. گفت نذريه. دعا بفرماييد. گفتم قبول باشه، چشم...
يه دفعه انگار ياد يكی از همون درسای ادبـيات افتادم كه مجنون می‌گفت:

یــا رب به خـــدايی خدايیـــت         وانگه به كمــال كبريايیـت
از عمر من آن چه هست برجای     برگير و بر عمر ليلی افزای
 
 ************
 
 من بدم مى‏آيد!!!

یادداشت ارسالی یک دانشجوی مکانیک دانشگاه شریف

شده تا حالا از چيزى بدتان بيايد، آنقدر كه بخواهيد يك جورى از جلو چشمتان دورش كنيد؟ مخصوصا كه حق هم داشته باشيد كه از آن چيز بدتان بيايد؟!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اينكه سر كلاس به بغل دستى ام نگاه كنم تا بپرسم «جمله آخر استاد چه بود» و ببينم به جاى تخته به پاى دختر جلويى نگاه مى‏كند. چون فاصله بين پاچه شلوار تا كفش اش حداقل 7-8 سانت است!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه دوستم موقع جزوه گرفتن از دختر همكلاسيمان به جاى آنكه نگاهش به جزوه باشد، به ناخن‏هاى نارنجى رنگش نگاه مى‏كند!!
ـ من بدم مى‏آيد!! هر وقت به بوفه مى‏روم بايد از جلو دانشجويانی رد بشوم كه بدون هيچ خجالتى در مورد مش موى دختر همكلاسيشان صحبت مى‏كنند!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه وقتى از دوستم مى‏پرسم، مى‏داند كداميك از دخترها جزوه‏ى تميز و كافى دارد؟ بگويد همانكه ماتيك مسى مى‏زند و پشت چشمش را آبى مى‏كند.
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه ساعت ۱۵/۷ صبح با يكى از دخترهاى همكلاسم همزمان از مترو پياده مى‏شويم اما هميشه ديرتر از من به كلاس مى‏رسد، چون اول مى‏رود دستشویی های ساختمان ابن سینا و بعد با صورت رنگى‏ترى به كلاس مى‏آيد!!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اين كه يكى از دخترهاى هم دوره ما كه آنقدر ساده بود، حالا مثل عروس‏ها خودش را درست مى‏كند. از اين یکی براى اين بدم مى‏آيد كه نمى‏فهمم در دانشگاه ما چى به آدمها ياد مى‏دهند كه اينجور تغيير می كنند. دانشگاه جاى درس خواندن است. براى درس خواندن هم مهم نيست چه ريخت و قيافه و تيپى داشته باشى، چه برسد كه اينقدر سقوط كنى؟!
استاد ... چند روز پيش وقتى كلاس تمام شد، گفت معايب مانتوى تنگ از مزايايش بيشتر است. مى‏خواستم حالا كه استاد بحثش را مطرح كرده، بروم از آن دخترى كه مانتوش آن قدر تنگ است كه هر لحظه فكر مى‏كنى الان يا نفسش بند مى‏آيد يا دكمه‏اش مى‏پرد هوا، بپرسم لطف آنكه بدنش را براى اين همه چشم در اين لوله بخارى قاب گرفته است چيست؟
اما نرفتم، چون دوست نداشتم كسى مرا در كنار او ببيند!
مى‏دانيد؟ من هميشه فكر مى‏كردم فرق آدم از روزى كه پا به دانشگاه آن هم شريفش مى‏گذارد تا روزى كه از آن خارج شود فقط در سطح معلومات و فرهنگ و شعورش است. آن هم در جهت صعودش. ولى حالا هر چه مى‏خواهم برهنگى را در يكى از اين‏ها جا بدهم نمى‏توانم!
ـ من بدم مى‏آيد!! از اينكه دانشگاه به جاى آنكه چيزى به آدم بدهد، چيزى ازش بگيرد. آن هم چيزهاى ناياب و باارزشى مثل حيا از دخترها و غيرت از پسرها!!
من خيلى بدم مى‏آيد، آنقدر كه مى‏خواهم همه اين چيزها را از جلو چشمم دور كنم.

به نقل از شریف نیوز

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

         اگه چشات پرسيد..               بگو نديدمش
         اگه گوشات پرسيد...            بگو نشنيدمش 
         اگه دستت لرزيد ....              بگو از سرماست
         اگه پاهات سست شد....      بگو از ضعفه
         اگه دلت لرزيد ...               بگو
                     
ديگه به خودت که دروغ نگو        

               ------------------------------   
                                
    
قبل از خوردن غذا، آنرا به خدا تقدیم کنید و آنگاه آن را بعنوان غذای مقدس خدا بخورید. چنین غذایی تقدیس شده است و خون را تطهیر می کند، بدین ترتیب ذهن نیز تطهیر می یابد.
ما باید غذاهای پاک بخوریم و نیز از خوردن غذایی که از طریق خشونت تهیه شده باشد امتناع کنیم. پرندگان و حیوانات اعضای خانواده خلقت هستند. باید به آنها محبت کنیم و بگذاریم که سیر تکامل خویش را طی کنند. نباید آنها را بکشیم یا از آنها غذا تهیه کنیم.
همچنین اگر گیاهخوار هستیم نباید به خود ببالیم. گیاهخواری به تنهایی مفهومی ندارد. آنچه ضرورت دارد فقر روح و تواضع قلب است. بیایید در نوری که به ما نشان داده شده است راه رویم. اگر دیگران راهی متفاوت را می روند باید برایشان آرزوی خیر کنیم و احساس برتری بر آنها نداشته باشیم. خداوند به افراد متواضع عشق می ورزد.خدایا مرا چون ساقه سبزه ها متواضع ساز!
 جی.پی.وسوان  

 

-------------------------------------------------------------------------------

ميخواهم ببارم، آيا کسی تحمل بارش بی محابای مرا دارد؟ آيا کسی دوست دارد يار طوفان امروز من باشد؟

 

ميخواهم حرف بزنم، نه فرياد بزنم، ميخواهم همه بدانند دريا بارانيست.

 

آنروز که آغاز کردم به انتهايش نيانديشيدم. آنروز که عهد بستم هرگز بدين باور نبودم که عهدم را می شکنند و چه بچه گانه دل سپردم و چه صادقانه !

 

دريا تمام جوش و خروشش را ، درا تمام فريادهای پر از عشقش را تقديم به همو کرد ، همو که نامش نمی دانم چه بود ، آزاد ، .....

 

انديشيدم که از آنش خواهم گشت ، عشق خواهم ورزيد، عشقی چون فرهاد وشيرين ، عشقی چون ليلی و مجنون ، اما امروز خسته تر از هميشه با خاکستر وجودم همزاد شده ام.

 

ندانستم برای چه من که برای او همه چيز بودم ، من که او را می پرستيدم ، من که تمام منم را بدو سپردم، چه کم بود که مرا ، عشقم را ، احساسم را ، بوسه هايم را و ......... به آن ديگران تقديم نمود.

 

هر وقت پاره کاغذی ، سوز دلی خواندم، ديدم همه از آن ديگری می نالند، همان که نامش رقيب است ، همان که از جنس خودمان است ولی ................ من از همان ديگران می نالم و همان آنانيکه از نوع خودم هستند. آخر چرا ؟

 

شهرزاد می گفت « آن دخترک دنيايم را ويران نمود» . افسانه همانطور ولی دريا می گويد :

آن دخترکان دنيای کوچکم را ....................... می دانيد چرا ؟ چون دريا، دلی دريائی دارد و خدا اين را خوب می داند . 

 -------------------------------------------------
              

            
آیا می خواهید به کمال برسید؟ در این صورت هر روز را طوری سپری کنید که گویی آخرین روز عمرتان است.

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط دیونه  | 

  لحظه ی ديدار           

لحظه ی ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تيغ
 های ، نپريشی صفای زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی ديدار نزديك است


            سيزده خط برای زندگی

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتی كه من در هنگام با تو بودن پيدا می كنم.
هيچ كس لياقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنين ارزشی دارد باعث اشك ريختن تو نمی شود.
اگر كسی تو را آن طور كه می خواهی دوست ندارد ، به اين معنی نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگز به او نخواهی رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی.
هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتی او را يافتی بهتر می توانی شكرگزار باشی.
به چيزی كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادی هستند كه تو را می آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكنی.
خود را به فرد بهتری تبديل كن و مطمئن باش كه خود را می شناسی قبل از آنكه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زمانی اتفاق می افتد كه انتظارش را نداری .

گابريل گارسيا ماركز

   عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرك فقيری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامين مخارج تحصيلش دستفروشی می كرد.از اين خانه به آن خانه می رفت تا شايد بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتی برايش باقيمانده است و اين درحالی بود كه شديداً احساس گرسنگی می كرد.تصميم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زيبائی در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگی شديد پسرك شده بود بجای آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگی شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزی نبايد بپردازی.مادر به ما آموخته كه نيكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلی از درمان بيماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستانی مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجيبی در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولانی عليه بيماری ، پيروزی ازآن دكتر كلی گرديد.
آخرين روز بستری شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
                 «بهای اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

                                    خرگوش خشگلم ....روباهت تنهاس



 بدون شرح......خودت چی فکر  ميکنی...؟؟


+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط دیونه  | 

  دو خط موازی

دو خط موازی زاييده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی كرد و گفت : ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم ... خط دومی از هيجان لرزيد . خط اولی ..... و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار می كنم . می توانم خط كنار يك جاده ی متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند
و بچه ها تكرار كردند .....

 
                                                 

           به اونايی كه براتون ارزش دارن

 بهترين دوست اون دوستيه كه بتونی باهاش روی يك سكو ساكت بشينی و چيزی نگی و وقتی ازش دور ميشی حس كنی بهترين گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چيزی رو از دست نديم قدرش رو نمی دونيم ولی در عين حال تا وقتی كه چيزی رو دوباره به دست نياريم نمی دونيم چی رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسی بدی تضمينی بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكی رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ئلی يك عمر طول می كشه تا كسی رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارايی ترو چون كم كم افول می كنه ، دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسی رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقی تو زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ ميشه كه می خوای اونو از رويات بكشی بيرون و توی دنيای واقعی بغلش كنی
 رويايی رو ببين كه می خوای ، جايی برو كه دوست داری ، چيزی باش كه می خوای باشی ، چون فقط يك جون داری و يك شانس برای اينكه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می كنم به اندازه ی كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی
 به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا يك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی اميد تا خوشحال بمونی
 هميشه خودتو جای ديگران بذار اگر حس می كنی چيزی ناراحتت می كنه احتمالا ديگران رو هم آزار می ده
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو می برن
 شادی برای اونايی كه گريه می كنن و يا صدمه می بينن زنده است ، برای اونايی كه دنبالش می گردن و اونايی كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون می فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد می كنه و با اشك تموم می شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روی گذشته فراموش شده شكل می گيره ، نميشه تا وقتی كه دردها و رنجا رو دور نريختی توی زندگی به درستی پيش بری ،
 وقتی كه به دنيا اومدی تو تنها كسی بودی كه گريه می كردی و بقيه می خنديدن ، سعی كن يه جوری زندگی كنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقيه گريه كنن

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط دیونه  | 

خرگوش خوشگلم....همیشه  دوست دارم

گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روی زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بی سبب از پاييز ، جای ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روی دار قالی
بی‌سبب حتی ، پرتاب گل سرخی را ، ترسيديم
خواندنی‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهانی بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،‌ اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما می‌خوانيم
ما به اندازه‌ ما می‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ ما می چینیم

‌ما به اندازه‌ ما می بوییم ،‌ما به اندازه‌ ما می روییم
من و تو كم نه كه بايد شب بی ‌رحم وگل مريم وبيداری شبنم باشيم

من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه می‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم

من و تو حق داريم كه به اندازه‌ ما هم شده
    با هم باشيم....   

تقديم به اونی که نميتونم بيشترازاين باهم باشيم...

 

چه کسی خواهد ديد مردنم را بی تو

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاشکی می ديدم

شانه بالا زدنت را بی قيد

و تکان دادن دستت که مهم نيست زياد

و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی

يا بگيری از من آنچه را می بخشی

 

--------------------------------------- 


حرفهای ناگفته روباه به خرگوشش... 


 

يک وقتهايی احساس می کنم که بايد باور کنم ، اين تاريکی تلخ را ......
يک وقتهايی احساس می کنم که زمان برايم متوقف شده ، انگار که هيچ چيز

نمی خواهد تغيير کند ، گرچه تغيير می کند اما تغييراتی که بيشتر دلم را

می سوزاند.....دلم از دست بعضی آدمهای زندگيم خيلی گرفته ، کاش

می فهميدند  چقدر دلم آتش می گيرد از حرفهايشان ، کارهاشان ......
يک وقتهايی حتی از خودم هم خسته می شوم ، هميشه می گويم درست می شود، هميشه می گويم صبر داشته باشند ، اندکی صبر سحر نزديک است ............
و اکنون خودم از تو می پرسم ای مهربانترين ، سحر کجاست ؟
می دانم ، خوب می دانم لحظاتی که نزديک سحريم خيلی کند و آرام می گذرند ، اما انگار زمان اينجا متوقف شده .......
می گذرد اما شرايط سخت تر می شود .
اصلا نمی دانم چگونه است که تا احساس می کنی روال زندگيت دارد می افتد در راه هموار ناگهان اتفاقی می افتد و همه چيز را برهم می زند ........چقدر اين روزها تنهايم ، روزگار غريبيست نازنين .
گاهی دلم می خواست من هم می توانستم مثل همه آدمهايی شوم که شکستن دل ديگری برايشان به راحتی آب خوردن است ........
چگونه است که می توانند تنها خود و موقعيت و منفعت خود را ببيند و ديگر هيچ ....
چگونه است که می توانند بگذارند و بروند ؟
تا حالا شده دلت برای دل خودت بسوزد ، اين روزها دلم برای دل خودم می سوزد......
خداوندا می دانم ، تو هستی ، هميشه ، همه جا و
تنها و تنها ياد تو بوده که اميدم داده برای ادامه دادن ، برای نهراسيدن و واندادن ....
پس نگذار سوسوی فانوس اميد خانه تاريک دلم هم خاموش شود ......
راه حل الهی والاترين راه حل است.


------------------------------

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان بایسته برای همیشه

 

چشمامونو ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه

 

هرچی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشمانت جاری بشه برات بمیرم

 

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم

 

مهربونم

 

آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سؤاله

بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره

 

من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم

 

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه

دوست دارم زمان بایسته برای همیشه

 

چشمامونو ببندیم بریم تا ته رویا

اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه

 

هرچی غم داری از دل نازکت بگیرم

اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم

 

سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم

 

مهربونم
 
 ---------------------------

   

كاش ميشد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد
كاش ميشد در ميان لحظه ها ، لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد
زندگی زيباست ، نه در رويا...
بوسه زيباست ، نه برای هوس ...
پرنده زيباست ، نه برای قفس ...
دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...
آری
دوست داشتننه برای لمس كردن ... زيباست ،
بلكه برای حس كردن


خداوندا! میان هیاهو و جنجال، تلاش و زحمت، مشکلات و خطرها، به درگاه نیلوفرین «تو» متوسل می شوم، و آنگاه در آرامش کامل خواهم بود.
    
 ++++++++++++++++

نه و نگمه! برو بابا… اصلاً كی گفته عاشق شدم؟! اونم عاشق تو. مگه آدم قحطه؟! اين همه دختر؛ هم بر و روشون از تو بهتره، هم تحصيلاتشون، هم خانواده‌شون، اصلا به قول مامانم قد و هيكلشون هم بيشتر به من می‌خوره. خلاصه بهت بگم خيالات بر نداردت. دوبار بهت خنديدم و چهاربار تحويلت گرفتم فكر كنی خبريه. نه بابا! از ما ديگه گذشته اين لوس بازی‌ها و بچه بازی‌هايی كه جوونای ديگه اهلش هستند. من فقط كافيه چراغ سبز نشون بدم تا...

اِ ..اِ … صبر كنين!

حالا كجا می‌رويد؟! هنوز حرف‌هايم تمام نشده است كه... منظورم اين نبود كه اصلاً دوستتان ندارم. نه، فقط خواستم بگويم عاشقتان نيستم. از اين كلمه هم خيلی بدم می‌آيد.

من! من غلط بكنم بگويم شما بی‌ريختين. دختر شاه پريان بايد جلوی شما از اون پارچه قرمزها بياندازد.

استغفرالله! ديپلم كم مدركی نيست. تازه دانشجو هم كه هستيد. همين چند روز ديگر، فوق فوقش چند سال ديگر ليسانس را استاد می‌كنيد. من غلط كرده باشم بخواهم توهين كنم. به خدا پناه می‌برم و منظورم اين بود كه اگر يك خانواده اصيل توی تهرون باشه، خود شما هستيد. اصلا ً ما كجا و شما كجا!

باز هم اشتباه كرديد. بابا قد خودمو گفتم كه بچه‌ها بهم می‌گويند نردبان دزدها! شما كه قامت رعنايتان شهره‌ی خاص و عام است. حالا اگر می‌شود يك كم ديگر فكر كنيد شايد راهی وجود داشته باشد كه من و شما...

فقط كمی درباره‌اش فكر كنيد تو رو خدا!



-----------------------------------------------------------

اولين و آخرينم رفتنت يادم نيست لحظه شكستن بغض وبه خاطرندارم
نمی تونم توئ اين ناباورئ لحظه هائ رفتن تو رو به خاطر بيار
يادمه اومدنت رسيدن وسوسه بود تو بلا تكليفئ بئ رمق دستائ من
يادمه رسيدنت اومدن زمزمه بود تو سكوت سنگئ و مبهم بئ صدائ من
يادمه دلواپسئ هامو به شب بخشيدم نگرانيها مو از پنجره دادم به نسيم
يادمه حافظه يخ زده اتاق من پرشد از بوئ نجيب تن تو مثل قديم
همه ثانيه هائ شاعرانه يادمه حرفامون حال و هوائ غزل و ترانه داشت
ساعت از لالايئ قلبائ ما خوابش برد شب برائ موندنش يه مثنوئ بهانه داشت


-------------------------------------------
 

اين دل ديوونه بالاخره كار خودشو كرد !عشقو از خودش جدا كرد!
    مگه به اين دل هم ديگه ميشه گفت دل ؟ اونكه با تو اينجوری كرد ؟
بالاخره تحمل عشق من سر اومدو رفت. 
رفت و لعنت فرستاد به هر چی عشق و عاشقيه
 بالاخره گذشت از اين دل ديوونه كه هيچ كسو جز خودش و دوست نداشت!
يه عمر دنبال عشق پاك و بی ريا بودم
حالا كه پيدا كردم , مفت از دست دادم
  تو راست می گفتی من دوستت نداشتم اگه داشتم كه تو نبايد بدون من می رفتی؟
بقول خودت چند بار رفتی و دلت طاقت نياورد و بر گشتی، 
اما اين دفعه مثه دفعه های قبل نبود
اين دفعه ديگه پا روی دلت گذاشتی و رفتی
تو خواستی منو عوض كنی اما من نخواستم....!


----------------------------------------------------
 
خرگوش خوشگلم....همیشه  دوست دارم

-------------------------------------

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط دیونه  | 

جدائی عشاق

برايم نامه منويس. نميدانی چقدر افسرده ام و چطوری آرزوی نيستی می كنم.

بهار و تابستان زيبا بی تو برای من چون چراغ بی نور است حالا ديگر بازوان خود را فرو بسته ام ، زيرا نتوانستم ترا در اين بازوان بفشارم . امروز اگر دست بدل من مثل انست كه دست به گوری خاموش زده باشی.

برايم نامه منويس بگذار من و تو جز مرگ دل خبری بهم ندهيم .

اگر ميخواهی بدانی چقدر ترا دوست داشتم ،از خدا و از خودت بپرس .

اگر در خاموشی دل خود صدايی را بشنوی كه از عشق سخن می گويد،مثل آنست كه بی آنكه به آسمان رفته باشی ، ندای آسمان را بشنوی.

برايم نامه منويس من از نامه ی تو می ترسم . از حافظه ی خودم نيز می ترسم زيرا ياد صدای تو چنان در دل من مانده است كه گاه و بيگاه آوای ترا در كنار خود می شنوم . برای خدا آب زلال را به تشنه ای كه حق نوشيدن آنرا ندارد ، نشان مده.

برايم نامه منويس زيرا نوشته ی محبوب ، تصوير زنده است

برايم نامه منويس ان دو كلامی را كه ديگر جرأت خواندنشان را  ندارم برايم منويس. زيرا صدای تو آنها را بگوش دل من ميرساند و چهره ی تو از خلال لبخند شيرينت در برابر من می درخشد.

رايم نامه منويس زيرا چنين می پندارم كه بوسه ای سوزان دو لب تو ،اين دو كلام را بر لوح دلم نقش می زند.

برايم نامه منويس...

 

-----------------------

بيكران
 
در انتهای  هر سفر
در آئينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاك تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل!
در آخرين سفر
در آئينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، كجا؟
نديده ای مرا؟
 
شاعر: حسين پناهی
+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط دیونه  | 

 

اینجا همیشه ابریست....!!!

 

به نام انکه باران را آفرید تا معشوق زیر آن گریه کند ،
بی انکه معشوق بفهمد ....

        زیباست باران ....

                    عاشق بارانم.....

 

بـا تـو آغــاز مـی کـنـم خـوب مـن بـه نــام تـو
مـی نـو یــسـم قــصــه ای تــازه از الهـام تـو

ای شروع دلـپــذیـر مثل خورشـيد بی نـظـیـر
به تو تـقـدیـم می کنـم عشـقو از مـن بـپـذير

ای قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن یـه عـشـق جاودانه به تو تقديم می کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ایـن تـرانـه به تـو تقدیـم می کـنم


ای طـلـوع مـــاندگار گـل هـمــیـشــه بــهــار
به تو تقديم می کنم هر چه هست در روزگار

گفتـه ها ناگفـته هـا هـر چـه هست در باورم
بـه تــو تــقــدیــم مـی کــــنـم آرزوی آخــرم

ای قــشــنـگ تـرين بـهانه واسـه گفتن ترانه
مـن یـه عـشـق جاودانه به تو تقديم می کنم

در اين غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه
قلـبـمـو بـا ایـن تـرانـه به تـو تقدیـم می کـنم

 

خدا جون تو و بارون تو رو دوست دارم

 -----------------------------------------------------

به آرامی با زندگی همراه شو

 

اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی ،

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند،

اگردنیایت تغیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد،

اگردر جستوجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی،

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است،

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای،

 در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت،

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن،

بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین.

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی

میان درختان به این سو و آنسو می پرد،

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور.

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود،

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند،

به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند

خوبی های درونت را جستجو کن

ابرها را از اسمان زندگیت دور کن.

به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی.

فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی.

بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز.

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو...

-------------------------------------

+ نوشته شده در  شنبه 4 تیر1384ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط دیونه  |