تبليغاتX
www.papati.blogfa.com
دیونتم پاپتی
من بهت شک دارم

به روش اراذلي يا جواتي
 
مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟
زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن
مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
- زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم
مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
مرد : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام
مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري

به روش رشتي - ته غيرت
 
مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟
زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي
زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت
زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت
مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم
زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار
مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
مرد : خانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟
مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه
زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست
مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن ‍خانوم جان من ميرم خونه ننم

زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون

به روش تركي - نمنه
 
مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم
مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم
مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده
مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم
مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا
زن : سيكتير بابا

به روش سوسولي - ايش
 
مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه
مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم
مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته
مرد : اوا خيلي بدي تو

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

take twin mounds of clay 
دو مشت گل در دست گير
 
mold them as you may 
تا آنجا كه مي تواني بهم بياميزشان
 
shape one after me
 ازمشتي از آن تنديس من
another after thee
 وازمشتي ديگر تنديس خود
then quickily break them both
اكنون بي درنگ تنديس ها را خرد كن

remix,remake them both
دوباره بهم بياميزشان، ازنوهردورابيافرين

one formed after thee
يكي به شكل تو

the other after me
وديگري به شكل من

part of my clay is thine
گل من گل توست

part of thy clay is mine
وگل تو گل من
+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

دلم مي خواست اينجا بودي تا تو چشات نگاه کنم،
بادکنکاي عشقم رو توي چشات هوا کنم
کاشکي مي شد همين روزها يواشکي پر بکشم، تو آسمون خونتون يواشکي سر بکشم
عزيز دل، دلم مي خواد بهت بگم دوست دارم با تو براي زندگي هيچ چيزي من کم ندارم
دلم مي خواد هوا باشم، پر بشم از عطر تنت، هر جا ميري باهات بيام، بشم گل پيرهنت
نمي دوني بي تو برام چه زندوني ساخته غمت
کاشکي يه روز مي فهميدي که من چقدر دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

 طعم سکوت را بچشيد

وقتی شما به جای دنيای بيرون به درون خود توجه می كنيد دنيای درون را در سكوت محض خواهيد يافت. اغلب برداشت عمومی از سكوت برداشتی منفی است و معنای آن خلاء و نبود سر و صداست در حالی كه چنين نيست و سكوت لبريز شدن از نوايی است كه تاكنون آن را نشنيده ايد. سكوت رايحه ای خوش است كه تا به حال به مشام تان نخورده و نوری است كه تنها با چشمان درونی قابل رؤيت است برای همين است كه افراد بسيار كمی طعم سكوت حقيقی را چشيده اند. اين سكوت برای شما حقيقت،‌عشق و هزاران چيز ديگر به ارمغان می آورد.
                              
+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

گلِ من
(تقديم به عزيزترين موجود زندگی ام)
 
گل من تنهائی ام را با کی قسمت کنم؟ چه جوری روز و شبهام را بی تو من سر بکنم؟ گل من آسمان از دست چشام خسته شده بس که باريده، روزنه چشمم بسته شده.
گل من می پيچه عطر تنت توی وجودم، انگاری خون شده يادت به تنم به تاروپودم. گل من پريشونم، خواب ندارم بی تو ای عزيز راه دور من تاب ندارم. 

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

گدای معمولی

 فكر می كنی چشات چيه ؟ دو تا بلای معمولی
 چه جوريه مگه صدات ؟ يه جور صدای معمولی
 فكر می كنی تو چی داری كه امثال من ندارن ؟
 فقط يه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی
 وقتی ازت حرف می زنم ديگه نمی لرزه تنم
 تو هم يكی مثل همه ، تو آدمای معمولی
 اما نه طفلكی اونا ، از خيلی هاشون بدتری
 يه عاشق دمدمی و ، يه بی وفای معمولی
 اون قديما يادم مياد فته بودم موهات طلاست
 نمی شيه زيرش بزنم ،‌ يه جور طلای معمولی
 بيا فقط يه بار ،‌ فقط يه بار كلاتو قاضی كن
 منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی ؟
 هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام
 رفتی سراغ كسی با مو و چشای معمولی
 من نمی گم آدم بايد عاشق چشم و ابرو شه
 درديه كه خوب نمی شه با يه دوای معمولی
 كاش ولی لايقت باشه اونكه شبات مال اونه
 فقط می خوام دعا كنم يه جور دعای معمولی
 تو كه شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی
كاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی
 كاش جای موندن توی عشق ،‌ تو مشق شب مونده بودم
 تو مشكل سفيدی اون كاغذای معمولی
 ما بدجوری بهم زديم حسرت به دل موندم هنوز
 بيرون بريم با هم يه روز ، حتی يه جای معمولی
راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازيكنم
 نقش يه دختر خوش بی اعتنای معمولی
 ديدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
 بازم همون دخترك بی ادعای معمولی
 راستی می گم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟
 چی داره كه من ندارم ، يه جور ادای معمولی
 فكر می كنم كه راه به راه ،‌بهت می گه دوست داره
منو شكست نكردن ، همين كارای معمولی
خوب می دونم من تو دلم برات می مردم وليكن
زياد واست جالب نبود اين گفتنای معمولی
 چه فايده هر چيزی كه بود تموم شد و ديگه گذشت
اينم يه نامه كمتر از نوشته های معمولی
نمی دونم تو می خونيش يا كه نگاش نمی كنی
 به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی
 همونا كه اول می دن ،‌ به جز تو هيچكس به خدا
 يه حرف ساده ی دروغ ،‌يه بخدای معمولی
 اگه كه خونديشم بگو ، اين مال يه غريبه بود
 يه لطف اگه داری بگو ، يه آشنای معمولی
 اما گه ديدی كه نه زيادی اذيت می كنه
 بيا سراغ دختری با روياهای معمولی
 منم می بخشمت آخه چاره ای جز اين ندارم
 مث هميشه قهرا و باز آشتيای معمولی
 اگه نخواستی نامه رو ،‌تو رو خدا پس نفرست
 رو عادت هميشگيت ،‌با اون يه تای معمولی
 خواستم يه جور سادگيمو فقط بهت نشون بدم
 نامه تميزه ولی با ، مداد سيای معمولی
 من خيليم بد نبودم ، سعی می كنم بد نباشم
 خب بعضی وقتا بد می شم ، از اون بدای معمولی
 ديگه مزاحم نمی شم تو كاری با من نداری ؟
 تكيه كلام خودته ، اين جمله های معمولی
 فقط يه چيزی دوس دارم به يه سوال جواب بدی
 غير از تموم پرسشا و ، سوالای معمولی
 پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟
 بهم نگاه كن به چش يه جور گدای معمولی

-----------------------------------

غريب

مادربزرگ
 گم كرده ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكی بسته بودی به بازوی من
در اوين حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم ...
 


+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

بقا

ده دقيقه سكوت به احترام دوستان و نياكانم
 غژ و غژ گهواره های كهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها
 دوست خوب من
وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد
ما بايد مادرانمان را دوست بداريم
 وقتی اخم می كنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند
ما بايد بدويم دستشان را بگيريم
تا مبادا كه خدای نكرده تب كرده باشند
 مابايد پدرانمان را دوست بداريم
برايشان دمپايی مرغوب بخريم
 و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يك استكان چای بريزيم
 پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
 ما بايد دوست بداريم 

حسين پناهی
  --------------------
 شبی بارانی

و رسالت من اين خواهد بود
 تا دو استكان چای داغ را
 از ميان دويست جنگ خونين
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خويش
 چشم در چشم هم نوش كنيم 
--------------------

 


+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

25 دقيقه به رفتن

 

****

چوبه دار بر پا می کنند بیرون سلولم .

25 دقیقه وقت دارم.

25 دقیقه دیگر در جهنم خواهم بود .

24 دقیقه وقت دارم .

آخرین غذای من کمی لوبیا است .

23 دقیقه مانده است .

هیچکس نمی پرسد چه احساسی دارم.

22 دقیقه مانده است.

به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا بر همه آنها .

آه....21 دقیقه دیگر باید بروم .

به شهردار تلفن میکنم ، رفته نهار بخورد .

20 دقیقه دیگر وقت دارم.

کلانتر می گوید : پسر می خواهم مردنت را ببینم !

19 دقیقه مانده است .

به صورتش نگاه میکنم و می خندم .

رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش بدهد .

17 دقیقه باقیست .

می گوید : یک هفته نه ،سه هفته دیگر خبرم کن !

حالا فقط 16 دقیقه وقت داری .

وکیلم می گوید متاسفانه نشد برایت کاری انجام دهم .

مممممم...... 15 دقیقه باقی مانده است .

اشکالی ندارد ، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن .

14 دقیقه وقت دارم .

پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد .

در این 13 دقیقه باقی مانده !

از آتش و سوختن می گوید ولی من احساس میکنم سردم است .

12 دقیقه دیگر وقت دارم .

چوبه دار را آزمایش می کنند پشتم می لرزد .

11  دقیقه وقت دارم .

چوبه دار عالی کار می کند .

10 دقیقه دیگر وقت دارم .

منتظرم که عفوم کنند .....آزادم کنند .

در این 9 دقیقه باقی مانده .

اما اینکه یک فیلم سینمایی نیست ،بلکه ..... خب به درک .

8 دقیقه دیگر وقت دارم .

حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم .

7 دقیقه دیگر وقت دارم .

بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند .

6 دقیقه وقت دارم .

حالا پایم روی سکو ست و سرم در حلقه دار ...

پنج دقیقه دیگر وقت باقی است .

یاللا ، عجله کنید ! چیزی بیاورید و طناب را پاره کنید .

4 دقیقه دیگر وقت دارم .

حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم .

3 دقیقه دیگر باقی مانده است.

مردن ! مردن انسان به راستی نکبت بار است .

2 دقیقه وقت دارم .

صدای کر کس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم .

1 دقیقه دیگر مانده است .

ديگر پايان راه هست .......!

*********************. 

   اعتراف می کنم خدا را به اندازه ای که او مرا دوست دارد دوست ندارم

                     
                     
                      
                      

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

                                                              امل و خنگ

... هر چی گریه کردم عمه بهاره قبول نکرد و به زور گوشی رو بهم داد تا با دوست پسرش حرف بزنم. من با ترس و لرز به اون پسره گفتم خونه ما زنگ نزنه و قطع کردم؛ ولی عمه خیلی دعوام کرد. اون میگه من امل هستم و می‌خواهد منو اجتماعی کنه. آخه مامانم اینها همشون چادری‌ان... ولی عمه اینها نه! البته عمه بهاره قبلا مثل ما امل بود ولی وقتی دانشگاه آزاد قبول شد و ابروها و پشت لبش رو برداشت خیلی زرنگ شد.

دیشب که تو کوچه عروسی بود عمه چراغ‌ها رو خاموش کرد و روسری من رو هم کشید و با هم کلی برای عروس دم پنجره دست زدیم و شعر خوندیم. خیلی کیف داشت. باد موهامو تکون می‌داد مثل فیلم‌ها. مامانم نفهمید. اون خیلی چیزها رو نمی‌دونه. حتی نمی‌دونه عمه بهاره عکسای "بد" توی کامپیوترم گذاشته. آخه وقتی خاله نسرین اونا رو دید حالش بد شد و گفت "خاله این عکسا خیلی بدن من حذفشون می‌کنم". من ترسیدم نگاه کنم آخه خاله نسرین میگه اگه آدم وقتی تو سن منه عکس بد ببینه یا کار بد بکنه برای همیشه تو ذهنش می‌مونه و عذاب می‌کشه... من دارم می افتم.
خاله نسرین می‌گه من باید شجاع باشم تا بتونم به عمه بهاره "نه" بگم ولی وقتی موهامو می‌کنم زیر مقنعه عمه یه جوری نگاه می‌کنه و من خجالت می‌کشم. از وقتی بهنوش که از من و نازی بزرگتره "عاشق" شده، من همش می‌ترسم. من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم و وقتی بهنوش ما دو تا رو تو خونه نازی گیر میاره و یواشکی برامون حرف می‌زنه همش معنی کلماتی رو که می‌گه ازش می‌پرسم و اون بهم می‌گه "تو چقدر امل و خنگی".
من نمی‌خوام امل و خنگ باشم ولی نمی‌خوام عاشق باشم. آخه از وقتی بهنوش عاشق شده فرخنده خانم، زن آقا مهرداد همسایه‌مون همش گریه می‌کنه و نفرینش می‌کنه. من نمی‌خوام کسی نفرینم کنه... من دارم می افتم...

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

او...

از روز اولی که دخترک می خواست دبيرستانی شود، در راه او را می ديد؛ و از همان روز اول احساس کرد که او با بقيه فرق دارد. خوشتيپ تر، با کلاس تر، و.... همانی که او هميشه در ذهنش می گذراند. حالا که روزهای آخر دبيرستان را می گذراند و می خواست دانشجو شود، هنوز هم در مسير با هم می رفتند و حالا خيلی به هم نزديکتر شده بودند. فقط هميشه افسوس می خورد که چرا تنها قسمتی از مسير را با هم قدم می زنند و نمی توانند بيشتر با هم باشند. گاه ساعتها می ايستادند و در همان مسير هميشگی با هم گفتگو می کردند.
امروز او دانشجو شده است و می خواهد که از همان مسير هميشگی به دانشگاه برود. مثل هميشه سر قرار آمد، ولی هر چه گشت او نبود و به جايش روی بيلبورد نوشته شده بود:
«برای تبليغات در اينجا با ما تماس بگيريد: ...912» 
 
                             
                                                                                                           قرار ملاقات

بزبزقندی كه رفت دنبال غذا، شنگول و منگول بی‌توجه به حرفهای حبه‌انگور رفتند پای اينترنت تا با دوست جديدشون كه می‌گفت يك بزغاله جوانه چت كنند! قبل از برگشتن مامان يك قرار ملاقات برای فردا گذشتند، صرفا برای آشنايی بيشتر!
فردا كه بزبزقندی رفت دنبال غذا
آقا گرگه سر قرار منتظر بود! 
                                        
                                                                      موازی

پسرك پريد لبه‌ی جوی آب و سعی كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. دخترك اما لبه‌ی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اينجوری هميشه كنار هم هستند.
سرش را كه بلند كرد، انتهای جوی آب در آن خيابان طويل درست پيدا نبود اما، يك چيز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همديگر می‌رفتند، با فاصله يك جوی آب از هم. رسيدنی در كار نبود،
حتی تا قيامت!

***********

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

فرهنگ خواستگاری رفتن!!

 

 

مواد لازم : يك عدد شازده پسر عاشخ! يك عدد گل دختر نجيب ... يك عدد مادر اكتيو

 

(در خواستگاری های سنتی  عاشخيت پسر جای بحث دارد )

ابتدا مواد لازم را تهيه می كنيم... اين  بحث در اين مقوله يا مقاله يا مقال مجال نمی دهد

ابتدا مادر اكتيو تلفن را برداشته و به خانه گل دختر نجيب تيليف ميزند . (اين در صورتی است كه مادر اكتيو همسايه گل دختر نباشد ، كه در اين صورت می تواند زر زر صدای زنگ خانه گل دختر  رابه صدا  در بياورد . يا اينكه قيژ قيژ پاشنه در را

الو بله... خانه يك عدد گل دختر... بفرماييد

 

سلام عليكن!! شنيديم (يا ديديم) كه شما يك دختر تپل مپل سفيد مفيد... مثل هلو... مثل پنجه آفتاب دم بخت با شرايط مناسب داريد. كی می تونيم بياييم يه عالمه مزاحم بشيم؟

 

توجه نكته مهم ××

اين تيليف اول بسيار مهم است. شما مادر شازده پسر لطفا خوب گوش كن... كمال ادب را به خرج بده از روده درازی زيادی بپرهيز. اطلاعات جامع و كامل بده. سعی كن در كمال ادب اطلاعات بگيری. از چاخان پاخان و خالی بندی جدا ً بپرهيز... مدت مكالمه بيشتر از ده دقيقه نشود. مادر جان دقت كن آخر مكالمه زمان تلفن بعدی با روز و ساعت و ثانيه، برای شرفياب شدن يا نشدن را مشخص كنی... و بهتر است همين فردا باشد نه شصت صد سال بعد...

فردا just on time  مادر شازده پسر ...> زررر...

 

الو بله... خونه همون گل دختر نجيب و سفيد مفيد تپلی كه احيانا دوست پسر نداشته و  قبول كرده بياييد دستش رو ببوسيد... بفرماييد

 

مادر شازده پسر: پس قبول كرده كه ببوسيم... كی ببوسيم؟

مادر شازده پسر سعی كند ظرف سه روز آينده وقت بگيرد و به ناز كردن  مادر گل دختر توجه نكند...

زرررر....

صدای زنگ در خانه گل دختر نجيب كه حالا كمی سرخ شده... بفرماييد:

 فرهنگ گل و شيرينی: 1_آدم های پررو دفعه اول كه خانه كسی برای امر خير می روند... چيزی نمی برند و اين امر از طرف باقی آدم های پرروتر توجيه شده است... نگارنده چون پررو نيستم اظهار نظری نمی كنم. 2_ گل آوردن به منزله اين است كه خانواده گل پسر با ادبند و قشنگی گل با سليقه طرف ارتباط مستقيم دارد (در ابتدا و انتهای امر ازدواج از خسيس بازی بپرهيزيد) همچنين اوردن گل اين معنا را هم می تواند داشته باشد كه خانواده شازده پسر  همچين بگويی نگويی بوسيدن دست گل دختر زير دندانشان مزه كرده است و تمايل دارند برای آشنايی بيشتر باز جلسه ديگری تشريف بياورند 3_شيرينی آوردن اصولا در مراحل انتهايی خواستگاری صورت می گيرد و به منزله آن است كه شازده پسر همش از دست بوسيدن خالی خسته شده و گل دختر همه جوره مورد پسند واقع شده ... پسنديده ديگه... چرا متوجه نيستيد... پسنديده ... همين جا پرانتز فرهنگ گل و شيرينی را می ينديم و وارد خانه گل دختر می شويم ..بعدا با پرانتز فرهنگ چايی خدمت می رسيم

 

زرررر....

بفرماييد: شازده پسر سعی كند كاكل هايش را آب و روغن بزند. حتی الامكان كت و شلواری از در و همسايه. دوست و رفيق جور كرده، بپوشد كه نشان بدهد عرضه كت و شلوار پوشيدن دارد همچنين خودش دسته گل را به دست بگيرد كه در غير اينصورت نبايد از عروس خانم توقع چايی آوردن داشته باشد و ما تحتش نسوزد  زمانی كه به جای عروس خانم مادر يا خواهر يا عمه و خاله اش چايی اوردند و شازده پسر عرق ريزان سرش را بالا آورد و به جای گل دختر پنجه آفتاب پيرزنی را ديد كه لبخند جگر سوز می زند! پس برای جلوگيری از كنف شدن بهتر است از اول دسته گل را خود شازده دستش بگيرد  كه چيزی كه عوض دارد گله ندارد

مادر شازده پسر سعی كند موقعيت استراتژيكی را برای نشستن انتخاب كند به طوری كه اگر خواست وسط مجلس برای پسرش چشم و ابرو بيايد و نظر شازده پسر را جويا شود... خانواده گل دختر وی را نبينند... يا اگر پسر خواست  سوالی فرمايشی تقلبی از وی بستاند مشكلی پيش نيايد. پس نتيجه می گيريم مادر و پسر قند عسل  نبايد از هم زياد دور بنشينند. زياد هم ور دل هم نباشند كه  مبادا شازده  انگ بچه ننه ای بخورد

بعد از ده الی پانزده دقيقه صحبت درباره وضعيت اب و هوا و گرانی و بيكاری جوانان و نوه های طرفين و احيانا زلزله (اين قسمت برای نشان دادن به روز بودن مطلب در اين قسمت  اضافه شده است)  بايد مادر شازده پسر با هر ترفندی كه شده از نظر شازده مطلع شود و تصميم بگيرد كه بحث پيرامون  امر خير را شروع كند يا نكند در غير اينصورت ممكن است حوصله دختر خانم سر برود و مجلس را به نشانه اعتراض ترك كند (فرهنگ چايی: شازده پسر كاكلی ميتواند در اين قسمت از فرهنگ چايی استفاده  كند و بر مبنای قرار داد از پيش تصويب شده اگر دختر مورد پسند واقع نشده بود چايی را نصفه بنوشد و اگر پسنديده بود اشكالی ندارد كه استكان را هم قورت دهد... البته هر خانواده می توانند از قبل برای خودشان ترفند های ديگری هم طراحی كنند) فرض می گيريم كه بحث شروع ميشود

 مادر شازده پسر چهار تا سوال حسابی بپرسد و بحث داغی را راه بياندازد. نگارنده پيشنهاد ميكنم كه اين جلسه همه با هم و در حضور يكديگر به تبادل انديشه و ابراز عقيده بپردازند تا مشخص شود كه گل دختر و شازده پسر توانايی اظهار عقيده در يك جمع خانوادگی را دارند يا نه! ( نه كه دختره و پسره را در يك اتاق كرده و خودتان فال گوش بايستيد...) بعد از حدود 45 دقيقه  الی يك ساعت... ديگر گل پسر بسش است و بايد بداند كه ياتاق انداختن كافی است... و توجه  داشته باشد كه با كت و زير شلواری كه نيامده است... دست والده مكرمه را بگيرد و به خانه اشان برود كه كلی فك و فاميل منتظر اظهار نظرشان هستند

نكته اساسی مهم  خانواده شازده پسر اگر مايل باشند برای ماچ ماليزاسيون مشرف شوند يا مايل نباشند، بايد اين نكته  را به خاطر داشته باشند كه  بعد از سه چهار روز... زررر... صدای گوشی خانه گل دختر را به صدا در بياورند و دوباره وقت بگيرند  يا اينكه از بابت پذيرايی تشكر كنند و ديگران طرف ها پيدا نشوند... يعنی شما خانواده شازده پسر! لطفا به مثابه... رفتار نكنيد، كه برويد و پشت سرتان را هم نگاه نكرده و گل دختر سفيد مفيد كه حالا غمگين است و زردمبو  شده و زير چشم هايش گود افتاده را بلاتكليف بگذاريد

اين تشكر كوچك نشان دهنده ادب خودتان است.

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

وقتی گريم می گيره با شجاعت گريه می کنم و اجازه می دم 
که روحم به ارامش برسه
چون برام مهم نيست که ديگران در مورد من
چی فکر می کنند
مهم اينه که من چی در مورد خودم فکر می کنم
و وقتی ازم می پرسند
چرا
گريه می کنی؟
می گم دلم گرفته می خوام برای خودم گريه کنم ....
و باز گريه می کنم تا
دلم حسابی سبک بشه!!!

+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 



پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت .
پدرش جعبه ای ميخ به او داد و گفت هربار كه عصبانی می شوی بايد يك ميخ به ديوار بكوبی .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طی چند هفته بعد ،
همان طور كه ياد می گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ،
تعداد ميخ های كوبيده شده به ديوار كمتر می شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از
كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزی رسيد كه پسر بچه ديگر عصبانی نمی شد . او اين مسئله را به پدرش گفت
و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانيتش را كنترل كند ،
يكی از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از
ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت :
« پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پيروز شوی .
اما به سوراخ های ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمی شود .
وقتی تو در هنگام عصبانيت حرف هايی می زنی ، آن حرف ها هم چنين آثاری به جای می گذارند .
تو می توانی چاقويی در دل انسانی فرو كنی و آن را بيرون آوری .
اما هزاران بار عذر خواهی هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است .
زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .»
+ نوشته شده در  جمعه 17 تیر1384ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط دیونه  |