سلام
1. به مسائل بزرگ فکر کنید ، اما از خوشیهای کوچک لذت ببرید .
جکسون براون
2. اصل شجاعت ، اتکا به نفس است .
ژنرال دوگل
3. دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را باید عمل کرد .
گوته
4. همه ما به نوعی دیوانه ایم . بدترین نوع دیوانگی آنست که موهبت خیالپردازی را از دست بدهیم .
کریستیان بوبن
5. فراوانی گفتار بیهوده ، نشانه ای قطعی از ضعف شخصیت گوینده است .
گوستاو لوبون
6. به جای سخت کوشی هوشمندانه تر کار کنید .
بلاچارد
7. کتابهای نفیس را بخر حتی اگر هرگز آنها را نخوانی .
براون
8. کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم .
بوبن
9. هیچ نازبالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست .
جان وودن
10. شخصیت در جریان زندگی شکل می گیرد .
گوته
11. جهان بزرگ است و آدمیزاد می تواند آنقدر بزرگ شود که جهان در برابرش کوچک شود .
نفیسی
12. هر وقت کسی را به آغوش میگیری ، اجازه بده ابتدا او ترا رها کند .
؟
13. زندگی خانه ایست با سه در جداگانه : زادن ، دل سپردن و مردن ، تنها زمانی می توانیم به خانه ی زندگی پا بگذاریم که همزمان از هر سه در گذر کنیم .
کریستیان بوبن
14. ما شیطان های خود هستیم ، ما خود ، خودمان را از بهشت می رانیم .
گوته
15. هرگز تسلیم نشوید ، هر روز معجزه ای تازه رخ میدهد .
؟
1. فقط یک چیز می دانم ، و آن اینکه چیزی نمی دانم .
سقراط
2. هرگز کسی را ناامید نکنید ، شاید امید او همه ی دارایی اش باشد .
جکسون براون
3. بر بلندی کوهها نمی توان غالب شد ، مگر از طریق جاده های پیچ در پیچ .
گوته
4. وقتی پول حرف می زند ، حقیقت سکوت می کند .
؟
5. وصال آغاز هجران است .
ژاپنی
6. انسان آفریننده سرنوشت خویش است .
زرتشت
7. معنای « همه چیز دانستن » هیچ چیز ندانستن است .
ایتالیائی
8. هیاهوی کودکانی که از مدرسه باز میگردند ، زیباترین موسیقی دنیاست .
بوبن
9. انسانیت به ظاهر نیست ، بلکه به باطن است .
تولستوی
10. همیشه به یاد داشته باشید که مهم ترین چیز در کار و روابط خانوادگی صداقت است .
براون
11. از سرزنش دیگران اجتناب کنید و و مسئولیت کارهایتان را شخصاً به عهده بگیرید .
؟
12. هر چه قفس تنگ تر باشد ، آزادی شیرین تر به نظر می رسد .
آلمانی
13. مردان شخصیت خودرا واضحتر از همه،در آنچه که به نظرشان مسخره است ، نشان می دهند .
گوته
14. لبخند ، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، باز زیباست .
؟
15. عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید .
مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما. چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."
پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"
پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...."
دوستای خوبم یه کم به مطلبی که خوندید فکر کنید.......
خدایم!
مرا تنپوشی روحانی اعطا کن
که در برابر اغواهای زندگی،
اسارتهای دنیای افسونگر،
و افکار پلید و امیال ناپاک
حفظم کند.
جی.پی.وسوانی
گل بیچاره ی کنار باغچه به دور خود می پیچد و غصه را می نوازد.
از کنارش بی آب و آفتابی می گذرند.
می دانم که تو می توانی وجودش را از نوازش لبریز سازی.
من که نتوانستم حتی غنچه ای را بر دستهایش به یادگاری بگذارم.
از همان یادگاری هایت که به من دادی تقدیمش کن !!