تبليغاتX
www.papati.blogfa.com
دیونتم پاپتی

سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

1.      به مسائل بزرگ فکر کنید ، اما از خوشیهای کوچک لذت ببرید .

جکسون براون


2.      اصل شجاعت ، اتکا به نفس است .

ژنرال دوگل


3.  دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را باید عمل کرد .

گوته


4.      همه ما به نوعی دیوانه ایم . بدترین نوع دیوانگی آنست که موهبت خیالپردازی را از دست بدهیم .

کریستیان بوبن


5.      فراوانی گفتار بیهوده ، نشانه ای قطعی از ضعف شخصیت گوینده است .

گوستاو لوبون


6.      به جای سخت کوشی هوشمندانه تر کار کنید .

بلاچارد


7.      کتابهای نفیس را بخر حتی اگر هرگز آنها را نخوانی .

براون


8.  کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم .

بوبن


9.      هیچ نازبالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست .

جان وودن


10. شخصیت در جریان زندگی شکل می گیرد .

گوته


11. جهان بزرگ است و آدمیزاد می تواند آنقدر بزرگ شود که جهان در برابرش کوچک شود .

نفیسی


12. هر وقت کسی را به آغوش میگیری ، اجازه بده ابتدا او ترا رها کند .

؟


13. زندگی خانه ایست با سه در جداگانه : زادن ، دل سپردن و مردن ، تنها زمانی می توانیم به خانه ی زندگی پا بگذاریم که همزمان از هر سه در گذر کنیم .

کریستیان بوبن


14. ما شیطان های خود هستیم ، ما خود ، خودمان را از بهشت می رانیم .

گوته


15.  هرگز تسلیم نشوید ، هر روز معجزه ای تازه رخ میدهد .

؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

1.      فقط یک چیز می دانم ، و آن اینکه چیزی نمی دانم .

سقراط


2.      هرگز کسی را ناامید نکنید ، شاید امید او همه ی دارایی اش باشد .

جکسون براون


3.      بر بلندی کوهها نمی توان غالب شد ، مگر از طریق جاده های پیچ در پیچ .

گوته


4.      وقتی پول حرف می زند ، حقیقت سکوت می کند .

؟


5.      وصال آغاز هجران است .

ژاپنی


6.      انسان آفریننده سرنوشت خویش است .

زرتشت


7.      معنای « همه چیز دانستن » هیچ چیز ندانستن است .

ایتالیائی


8.      هیاهوی کودکانی که از مدرسه باز میگردند ، زیباترین موسیقی دنیاست .

بوبن


9.      انسانیت به ظاهر نیست ، بلکه به باطن است .

تولستوی


10. همیشه به یاد داشته باشید که مهم ترین چیز در کار و روابط خانوادگی صداقت است .

براون


11. از سرزنش دیگران اجتناب کنید و و مسئولیت کارهایتان را شخصاً به عهده بگیرید .

؟


12. هر چه قفس تنگ تر باشد ، آزادی شیرین تر به نظر می رسد .

آلمانی


13. مردان شخصیت خودرا واضحتر از همه،در آنچه که به نظرشان مسخره است ، نشان می دهند .

گوته


14. لبخند ، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، باز زیباست .

؟


15. عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

آری به همین سادگی.......دلتنگم
روزهاو ماهها و حالا سالی در دوری از تو گذشته
اما هر روز از روز پیش دلتنگترم
با عشق تو چه کنم..... خود نمیدانم
صدای تو را میشنوم اما از عشقت فرار میکنم
ولی وقتی از تو بی خبرم دلتنگی در وجودم فریاد میزندو...........
تو را می خواهد
عشقها و دوست داشتنها در نظرم بی رنگ و مسخره است
تو را می خواهم  تنها تو را را با دستان نوازشگرت
تو را با آنهمه عشق و محبتت
چه کنم نمیدانم
 شبها در ضیافت تنهایی ها یم
به یادت اشک میریزم و از خود میپرسم........
بعد از تو چه کسی خواهد توانست
دوباره وجودم را به آتش بکشاند؟؟؟؟؟؟؟؟
آیا تو میدانی........ نه تو چه میدانی چه میکشم بی تو
دیگه شجاعتشو ندارم بهت بگم دوستت دارم
بگم دیوونتم    بگم غریبم بگم    بی کسم
فقط بدون هنوز خیلی دوست دارم..........
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

 

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی، از سر کار به خانه بازگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما. چه سوالی؟

- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد:" این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟"

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟

- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:" می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟"

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:" اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا اینقدر خود خواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم."

پسر کوچک، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:" چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟" بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش در خواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خواب هستی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا، این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:" متشکرم بابا" بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:" با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟"

پسر کوچولو پاسخ داد:" برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار  دارم. می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما شام بخورم...."

 

 

دوستای خوبم یه کم به مطلبی که خوندید فکر کنید.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

روزی خو شبختی بر سرایم در زد
گفتم چه کسی هست
گفت منم خو شبختی مهمانت
با پوزخندی به او گفتم مهمانه  من سال های پیش به خانه ام امده و هیچ گاه نمی رود
خو شبختی گفت حالا دیگر نوبت من است او باید برود
این بار مهمانم یعنی غم صدایش را بلند تر کرد و گفت
سال هاست که من این جا هستم  پاهایم دیگر فرسوده شده است
دیگر نای رفتن ندارم من به این جا عادت کردم برو برو به جایی دیگری که من نیستم
من هم با سر حرف های او را تا ئید کردم
و خوشبختی با تعجب و با نگاهی از غرور از در خانه من رفت
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

تويي عاشقترين تنهاي دنيا ............. منم خسته ترين مغموم دنيا

   تويي صادقترين حرف رو لبها ............. منم غمگين ترين راز تو دلها

   تويي زيبا طلوع صبح فردا ...............منم اينجا غروبي مثل شبها

   تويي همچون قناري شاد و شيدا ...... منم مثل كلاغي رو درختا

   تويي آشفته دل مغرور و رعنا............. منم همراز و همراه يه رويا

   تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا

   تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها

   تويي شاخه گل سرخ صدفها...............منم تنها شقايق توي صحرا

   تويي آب زلال اشك چشمها................منم مرداب سرد توي دشتها

   تويي عاشقترين تنهاي دنيا.................منم خسته ترين مغموم دنيا
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

خدایم!
مرا تنپوشی روحانی اعطا کن
که در برابر اغواهای زندگی،
اسارتهای دنیای افسونگر،
و افکار پلید و امیال ناپاک
حفظم
کند.


                         جی.پی.وسوانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

خداراشكر كه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم اين يعنی او زنده و   سالم دركنار من خوابيده است
 
خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكی است.اين يعنی او در   خانه است ودر خيابانها پرسه نمی زند
 
خدا را شكر كه ماليات می پردازم اين يعنی شغل و در آمدی دارم و بيكار نيستم
 
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع كنم. اين يعنی در   ميان دوستانم بوده ام
 
خدا را شكر كه لباسهايم كمی برايم تنگ شده اند . اين يعنی غذای كافی برای خوردن دارم
 
خدا را شكر كه در پايان روز از خستگی از پا می افتم.اين يعنی توان سخت كار كردن را دارم
 
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعنی من خانه ای دارم
 
خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پيدا كردم.اين يعنی هم توان راه رفتن هم دارم وهم اتومبيلی برای سوار شدن
 
خدا را شكر كه سرو صدای همسايه ها را می شنوم. اين يعنی من توانائی شنيدن دارم
 
خدا را شكر كه اين همه شستنی و اتو كردنی دارم. اين يعنی من لباس برای پوشيدن دارم 
 
خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعنی من هنوز زنده ام
 
خدا را شكر كه گاهی اوقات بيمار می شوم . اين يعنی بياد آورم كه اغلب اوقات   سالم هستم
 
خدا را شكر كه خريد هدايای سال نو جيبم را خالی می كند. اين يعنی عزيزانی دارم كه می توانم برايشان هديه بخرم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

گل بیچاره ی کنار باغچه به دور خود می پیچد و غصه را می نوازد.
از کنارش بی آب و آفتابی می گذرند.
می دانم که تو می توانی وجودش را از نوازش لبریز سازی.
من که نتوانستم حتی غنچه ای را بر دستهایش به یادگاری بگذارم.
از همان یادگاری هایت که به من دادی تقدیمش کن !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط دیونه  | 

بابا  بی خیال  اخه ناز کردنم حدی داره
ما که رفتیم... بعد ما تازه میدونی که کی دوست داره ..
رو تو کم کن اخه تحفه هم که نیستی به خدا
تمومش افه هاتوبس کن این همه ادا..
مگه ما چی کم گذاشتیم از مرام و معرفت؟
که تو با ما این جور بد تا میکنی ای بی معرفت..
راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک بگمت
به دلم نشسته بودی گندیدی بریدمت.....
به خدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز
جونه هر چی مرده اینقدر دیگه ابرو نریز
گفته بودم نفسی برام میرم تا اخرش........
نفسی که حرمتم رو بگیره میبرمش...
دیگه اون دنیایه پر رنگ و چلچراغت نمی خوام
واسه رو کم کنیتم شده دیگه سراغت نمیام ..
قاطی کردم بد رقم میخوام که غیدت بزنم
میخوام این دندونه اریه رو از ته بکنم
عشقی که ما پیشیم بی شیله پیله صادقه
همه مردم میدونن که مشکی عنده عاشقه..
بابا  بی خیال  بی خیال...................
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط دیونه  |