پاندول ساعت دیگر حرکت نمی کرد. ایستاده بود و خاموش، صدای تیک تاکش دیگر به گوش نمی رسید. جلو رفتم و پرسیدم، خروسک من! دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟ جواب داد: آری خسته شدم، بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را دریاب، زمان را از مرگ نجات بده.
گرفته شده از کتاب " ما و شما "
+
نوشته شده در یکشنبه 10 تیر1386ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط دیونه
|